ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥٤٣ - باب چهل و هشتم در معرفت
بو يزيد را پرسيدند از معرفت گفت انّ الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزّة اهلها اذلّة.
[استاد امام گويد[١]] اين همان معنيست كه ابو حفص بدان اشارت كرده است[٢].
[و هم[٣]] ابو يزيد گويد خلق را احوال بود[٤] و عارف را حال نبود[٥] زيرا كه رسمهاى او همه محو بود و هستى او بهستى غير او فانى گشته بود و اثرهاء او غايب شده باشد اندر آثار غير او[٦].
واسطى گويد [بنده را[٧]] معرفت درست نيايد، و در بنده استغنا بود بخداى يا بخداى نيازمند بود[٨].
استاد امام گويد واسطى بدين گفتار آن خواست كه استغنا و افتقار از علامت صحو[٩] بنده بود [و مانند[١٠] رسمهاى او، زيرا كه اين هر دو از صفات او باشد].
و عارف ازين همه محو بود از معرفت او پس[١١] چگونه درست آيد او را اين، واو مستهلك است در وجود او يا مستغرق در شهود او كه بوجود نرسد، ربوده از حسّ
[١] - مب: ندارد.
[٢] - مب: اين معنى همانست كى بو حفص اشارت كرد.
[٣] - مب: ندارد.
[٤] - مب: احوال است.
[٥] - مب: حالست. خلاف متن عربى است.
[٦] - مب: زيرا كى رسوم وى محو كردهاند و فانى شده است نيستى( ظ: هستى) او بهستى غير و آثارش غايب شده است بآثار غير وى.
[٧] - مب: ندارد.
[٨] - مب: و نه بنده مستغنى بود بخداى و نى نيازمند. اصل: مطابق متن عربى است.
[٩] - مب: اصل: محو- غلط است، مطابق متن عربى اصلاح شد.
[١٠]- ظ: ماندن. متن عربى: و بقاء رسومه.
[١١] - مب: و عارف محو است در معرفت خويش. اصل: مطابق شرح زكريا و چاپ مصر است.
نسخه بغداد: محو فى معنى وقته. محو است در حقيقت وقت خود.