ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٤٩٧ - باب چهل و چهارم در احكام سفر
برسيد كه چرا نشسته اينجا گفت تا تو برفته نيّت كرده بودم[١] كه از اينجا برنخيزم تا ترا نبينم[٢].
ابو نصر صوفى از اصحاب نصر آبادى بود گفت از دريا بيرون آمدم [بعمان[٣]] گرسنگى[٤] اندر من اثر كرده بود اندر بازار مىشدم [بدكان حلواگرى رسيدم[٥]] بزهاى بريان ديدم و حلوا [هاء نيكو] اندر مردى آويختم كه مرا ازين بخر گفت از بهر چه خرم، ترا بر من چيزى واجبست[٦] گفتم چاره نيست تا [مرا] ازين بخرى[٧] مردى ديگر[٨] گفت اى جوانمرد دست از وى بدار، آن منم كه بر من واجبست آن چيز كه تو ميخواهى، بر من[٩] حكم كن، آن مرد هرچه خواستم[١٠] بخريد و برفت.
حكايت كنند از ابو الحسن مصرى گفت اتّفاق افتاد مرا با سجزى[١١] اندر
[١] - مب: كردهام.
[٢] - متن عربى اضافه دارد: سمعت القصار يقول سافرت ثلاثين سنة اصلح قلوب الناس للفقراء.
از قصار شنيدم كه گفت سى سال سفر كردم و دل مردم را براى يارى فقرا همراه مىكردم.
زار رجل داود الطائى فقال يا ابا سليمان كانت نفسى تنازعتى الى لقائك مند زمان فقال لا بأس اذا كانت الابدان هادئة و القلوب ساكنة فالتلاقى ايسره. مردى داود طائى را ديدار كرد و گفت يا با سليمان ديرگاهست تا نفس مرا بديدار تو مىكشد گفت باك نيست هرگاه بدنها و دلها آرام يافته باشد فوت ديدار چندان نيست.
[٣] - مب: ندارد.
[٤] - مب: گرما و گرسنگى.
[٥] - مب: ندارد.
[٦] - مب: براى چه خرم كه نه بر من واجب است.
[٧] - مب: نخرى.
[٨] - مب: ديگرى فراز آمد و.
[٩]- مب: خريدن آن چيز كى آرزوى توست فرا گير و هرچ خواهى.
[١٠] - مب: آنچ بايست.
[١١] - مب: تسعرى. شرح زكريا، چاپ مصر: مع الشجرى.