ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٧٨ - باب پنجاه و سوم در اثبات كرامات اولياء
زر شود چون بنگرستم در دست او زر شده بود[١] بمن انداخت و گفت [اين را[٢]] نفقه كن كه در دنيا خير نيست مگر آخرت را[٣].
[از ابو يعقوب سوسى حكايت كنند گفت وقتى مريدى را همىشستم، انگشت مرا بگرفت و وى بر تنشوى بود گفتم اى پسر دست من رها كن كه من همىدانم كه تو مرده نهاى، از اين سراى باز آن سراى انتقال ميكنى، دست من رها كرد.
ابراهيم شيبان گويد جوانى نيكو ارادت با ما صحبت همىكرد، فرمان يافت، دل من بدو مشغول شد عظيم، و خود، او را همىشستم چون خواستم كه دست او بشويم ابتدا بچپ كردم از دهشتى كه مرا بود، دست از من دركشيد و دست راست بمن داد گفتم كه راست گفتى اى پسر من غلط كردم[٤]].
ابو يعقوب سوسى گويد مريدى بنزديك من آمد بمكّه گفت اى استاد من فردا وقت نماز پيشين از دنيا بخواهم شد[٥]، اين دينار از من بستان[٦] نيمى بگور كن و نيمى بكفن، روز ديگر بيامد همان وقت[٧] طواف كرد پس سر باز نهاد و جان تسليم كرد، او را بشستم و در لحد نهادم[٨].
[چشم باز كرد گفتم زندگى پس از مرگ گفتا من زندهام و هر محبّى كه خداى راست همه زندهاند].
[١] - مب: توانى سنگ در دست او زر گشت.
[٢] - مب: ندارد.
[٣] - مب: در آخرت.
[٤] - مب: ندارد.
[٥] - مب: بمكه نزديك من آمد و مرا گفت يا استاد من فردا بميرم وقت نيمروز.
[٦] - مب: اين دينارى بگير.
[٧] - مب: نيم دينار بگور كن ده و نيم دينار كفن خر چون ديگر روز بود آمد و.
[٨] - مب: پاره فراتر شد و بخفت و بمرد ويرا بشستند و در گورش نهادند.