ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٨٣ - باب پنجاه و سوم در اثبات كرامات اولياء
در راه چندينبار بنشستى، اندر آمد و شد و چون بر كرسى شدى و سخن گفتى از آن علّت رسته بودى اگرچه دراز بكشيدى و سالها مىديديم و نه پنداشتيم[١] كه اين نقض عادتست پس از مرگ او بدانستيم.
و مشهورست كه عبد اللّه وزّان بر زمين مانده بود چون اندر سماع بودى، وجدى پديد آمدى ويرا، بر پاى خاستى[٢]].
احمد بن ابى الحوارى[٣] گويد با بو سليمان [دارانى] [پير خويش[٤]] بحجّ مىرفتم[٥] در راه [كه مىرفتيم] آب جامه[٦] [كه با ما بود[٧]] از من بيفتاد ابو سليمانرا گفتم آب جامه گم كردم و بىآب بمانديم[٨] و سرما سخت بود ابو سليمان گفت يا رادّ الضّالّة و يا هادى من الضّلالة اردد علينا الضّالّة [درين بود كه[٩]] يكى آواز داد كه اين آب جامه كيست كه افتاده است گفتم آن من، بازگرفتيم[١٠] و ما پوستينها در خويشتن گرفته بوديم[١١] از سختى سرما، [در اين ميانه[١٢]] يكى را ديديم [كه پيش ما آمد[١٣]] كهنه پوشيده و عرق همىريخت[١٤] ابو سليمان [ويرا] گفت [اى درويش[١٥]] چيزى بتو دهيم ازين جامها كه ما داريم[١٦]
[١] - اصل: پنداشتيم. مطابق متن عربى اصلاح شد.
[٢] - مب: آنچه ميان[] است ندارد.
[٣] - مب: احمد حوارى. اصل: درست است.
[٤] - مب: آنچه ميان[] است ندارد.
[٥] - مب: مىشديم.
[٦] - مب: سطيحه. اصل: آب جامه( به م) نيز توان خواند. سطيحه، مطابق شرح زكريا مشك آب است به توشهدان هم گفته مىشود. محيط المحيط.
[٧] - مب: آنچه ميان[] است ندارد.
[٨] - مب: بمانده بوديم.
[٩] - مب: آنچه ميان[] است ندارد.
[١٠] - مب: يكى منادى مىكرد كى سطحيه كرا گم شده است گفتم مرا فرا گرفتم.
[١١]- مب: و در ميان آنك مىرفتيم پوستينها پوشيده.
[١٢] - مب: آنچه ميان[] است ندارد.
[١٣] - مب: آنچه ميان[] است ندارد.
[١٤] - مب: از وى مىدويد.
[١٥] - مب: آنچه ميان[] است ندارد.
[١٦] - مب: بيا تا ازين جامها چيزى ترا دهم.