ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٣٨٤ - باب سى و پنجم در فراست
حلال پيش او بردندى[١] دست [من] بدان رسيدى [و بخوردى و چون شبهتى اندر آن بودى دست وى بدان نرسيدى و نگرفتى[٢]].
ابراهيم [خوّاص] گفت[٣] اندر باديه شدم، مرا رنج بسيار[٤] رسيد، چون بمكّه رسيدم عجبى[٥] بمن اندر آمد، پيرزنى مرا آواز داد كه[٦] يا ابراهيم من با تو بهم بودم اندر[٧] باديه [و با تو] هيچ نگفتم تا سرّ تو مشغول نگردد، اين وسواس از سرّ خويش بيرون گذار[٨].
حكايت كنند كه فرغانى هر سال حج كردى[٩] و بنشابور بگذشتى[١٠] و بپيش ابو عثمان نرفتى[١١]، يكبار نزديك ابو عثمان [حيرى[١٢]] شد سلام كرد و جواب [وى[١٣] باز] نداد [گفت[١٤]] با خويشتن گفتم[١٥] مسلمانى نزديك او شود[١٦] و سلام كند و جواب سلام او ندهد[١٧]، ابو عثمان گفت حجّ چنين كنند، مادر بگذارند و ويرا خشنو ناكرده[١٨]، گفت باز فرغانه آمدم و مىبودم نزديك مادر تا آنگاه
[١] - مب: هر كى طعام حلال بنزديك من آوردندى.
[٢] - مب: ندارد.
[٣] - مب: گويد.
[٤] - مب: شدتى.
[٥] - مب: چيزى از عجب. بمتن عربى نزديكتر است.
[٦] - مب: گفت.
[٧] - مب: درين.
[٨]- مب: از خويشتن بيرون بر.
[٩] - مب: هر سالى بحج شدى.
[١٠] - مب: گذر كردى.
[١١] - مب: و هرگز پيش شيخ بو عثمن حيرى نشدى.
[١٢] - مب: ندارد.
[١٣] - مب: ندارد.
[١٤] - مب: ندارد.
[١٥] - مب: با خويش گفت. اصل: مطابق متن عربى است.
[١٦] - مب: پيش وى آيد.
[١٧]- مب: باز ندهد.
[١٨] - مب: چنين كسى بحج شود و مادر را بگذارد از وى ناخشنود.