ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥٠٥ - باب چهل و پنجم در صحبت
كه با تو صحبت كنم يا با محمّد، گفت اگر از ما دو يكى بميرد [پس از آن[١]] صحبت با كى كنيم[٢] گفت با خداى. گفت [پس[٣]] اكنون صحبت با خداى كن.
[استاد گويد كه مردى با مردى صحبت كرد مدّتى، پس يكى از ايشان چنان اتّفاق افتاد كه مفارقت كند، دستورى خواست از وى، رفيق گفت ترا بدان شرط دستورى دهم كه با هيچكس ديگر صحبت نكنى مگر با كسى كه بزرگتر از ما بود و اگر نيز بزرگتر بود صحبت مكن كه تو اوّل با ما صحبت كرده آن مرد گفت آرزوى مفارقت از دل من بشد[٤]].
ابو نصر سرّاج گويد [از] دقّى [شنيدم كه] گفت از كتّانى شنيدم [كه] گفت مردى با من صحبت كرد [و] بر دلم گران بود [من[٥]] او را[٦] چيزى بخشيدم تا مگر بر دل من سبك شود، نشد[٧]، او را[٨] بخانه [خويش[٩]] بردم و روى [خويش[١٠]] بر زمين نهادم و او را گفتم پاى بر روى من نه[١١] [ننهاد گفتم چاره نيست بر بايد نهاد] و اعتقاد كردم كه پاى از روى من برنگيرد تا آن گرانى از دلم بنشود[١٢] چون از دلم بشد گفتم اكنون پاى بردار[١٣].
گويند ابراهيم ادهم درو كردى و پاليزوانى[١٤] و كارهاء ديگر و بر اصحاب[١٥] نفقه كردى [گويند وقتى با جماعتى بود و بروز، كار همىكردى و بر ايشان نفقه كردى[١٦]]
[١] - مب: ندارد.
[٢] - مب: كند.
[٣] - مب: ندارد.
[٤] - مب: ندارد.
[٥] - مب: ندارد.
[٦] - مب: ويرا.
[٧] - مب: آن گرانى از دلم بشود برنخاست.
[٨] - مب: ويرا.
[٩] - مب: ندارد.
[١٠] - مب: ندارد.
[١١] - اصل: تا پاى بر روى من نهد.
[١٢] - اصل: تا آنگاه كى از دلم بشود.
[١٣] - مب: چون آن گرانى كى از دل خويش همىيافتم برفت گفتم اكنون پاى از رويم برگير.
[١٤]- اصل: در ابتدا پاليزبانى كردى. مب: مطابق متن عربى است.
[١٥] - مب: چنان كى كار مزدوران باشد و بر ياران.
[١٦] - مب: ندارد.