ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٤٥٧ - باب چهل و يكم در فقر
تا بيرون شد و بازآمد، پس گفت چهار دانگ بود مرا، شرم داشتم كه اندر فقر سخن گويم، بيرون شدم و خرج كردم پس بنشست و اندر فقر سخن گفت.
ابراهيم بن المولّد گويد ابن جلّا را ديدم كه ازو پرسيدند كه مرد مستحقّ اسم فقر كى گردد گفت آنگه كه از وى هيچ بقيّت نماند گفتم اين چگونه بود گفت چون او را نبود او را بود[١].
و گفتهاند صحّت فقر، آن بود كه درويش بهيچيز مستغنى نگردد مگر بآنك فقرش باز او بود[٢]].
بنان مصرى گويد بمكّه بودم [و] جوانى پيش من بود كيسه نزديك او آوردند كه درو درم بود، پيش او بنهاد[٣] گفت مرا اندرين[٤] حاجت نيست [اين مرد[٥]] گفت بر مسكينان تفرقه كن[٦] چون شبانگاه بود اين مرد را ديدم كه خويشتن را چيزى[٧] طلب ميكرد گفتم اگر خويشتن را چيزى بگذاشتى از آنك[٨] نزديك تو آوردند[٩] گفت ندانستم كه تا اكنون بزيم[١٠].
[١] - متن عربى: اذا كان له فليس له و اذ الم يكن له فهو له. هرگاه كه فقر منتسب بدرويش باشد و بستگى بادعاى او دارد آن فقر نيست زيرا التفات بنفس است و هرگاه فقر از ادعا نخيزد و نفس را در آن دخل نباشد آن فقر حقيقى است و صاحب آن درويش راستين است.
[٢] - مب: ندارد.
[٣] - مب: نزديك من نشسته بود كسى بيامد و كيسه درم پيش وى آورد.
[٤] - مب: بدين.
[٥] - مب: ندارد.
[٦] - مب: تفرقه كن بر مسكينان مكه تفرقه كرد.
[٧] - مب: او را ديدم قوتى.
[٨] - مب: آخر خود را هيچ رها نكردى از آنچ.
[٩]- اصل: آوردم. غلط است.
[١٠] - مب: كى تا اينوقت زنده باشم.