ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ١٥٤ - باب ششم در خلوت و عزلت
شرّ خويش[١] و قصد سلامت خويش نكند از شرّ خلق كه اول قسمت نتيجه خرد داشتن نفس او بود و دوم[٢] مزيّت خويش ديدن بر خلق و هركه خويشتن حقير دارد متواضع بود و هركه فضل خويش بيند بر ديگران متكبّر بود.
رهبانى را ديدند گفتند او را تو راهبى گفت نه كه من سگبانىام[٣] اين نفس من سگى است فرا مردمان همىافتد، ويرا از ميان ايشان بيرون آوردهام تا [مردمان] از وى سلامت يابند.
مردى [بكسى] بگذشت از پارسايان [آن پير] جامه از وى فراهم گرفت آن مرد گفت جامه چرا[٤] فراهم گرفتى از من [كى] جامه من پليد نيست گفت ظن خطا كردى پيراهن من است كه پليد است. جامه فراهم گرفتم[٥] تا جامه تو پليد نگردد.
و از آداب عزلت آنست كه علم حاصل كند آن قدر كى اعتقاد وى درست گردد تا ديو ويرا از راه بنبرد بوسواس[٦] و علم شرعيّات را بياموزد آنقدر كه فريضه بگزارد[٧] تا بناء كار وى بر بنياد محكم باشد.
و عزلت اندر حقيقت جدا بازشدنست از خصلتهاى نكوهيده زيرا كه تأثير در بدل كردن صفات نكوهيده است بصفات پسنديده نه دور شدن از وطن و براى اين گفتهاند كى[٨] عارف كيست گفتند كائن بائن با مردمان بود بظاهر و از ايشان
[١] - اصل: و حق بنده آن بود كه عزلت اختيار كند و اعتقاد كند بعزلت از خلق سلامت مردمان از شر او.
[٢] - اصل: دوام.
[٣] - مب: من نگهبان سگ خويشم.
[٤] - اصل: گفت چرا خويشتن.
[٥] - مب: ظن غلط كردى جامه من پليدست از تو درهم گرفتم.
[٦] - اصل: نبرد بوسواسهاء او.
[٧] - مب: پس علم شريعت بياموزد كى فريضه بدان بكار آرد.
[٨]- اصل: و اين را گفتند كى گفتند.