ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٨٧ - باب پنجاه و سوم در اثبات كرامات اولياء
مىبايست كرد[١] آواز داد كه كيست اينجا، هيچكس جواب[٢] نداد گفت يا رب مرا ازين بند رها كن[٣] تا طهارت بكنم آنگاه فرمان تراست[٤] [گويند] درست شد، [در وقت[٥]] طهارت بكرد و باز آن حال شد كه بود بر بستر بخفت[٦].
[ايّوب حمّال گويد] ابو عبد اللّه ديلمى چون [در سفر] جايگاهى[٧] فرود آمدى، در گوش خر گفتى[٨]، ميخواستم كه ترا ببندم اكنون نخواهم بستن، اندرين صحرا فرا گذارم تا علف همىخورى چون وقت آن بود كه بار نهيم با نزديك من آى چون وقت رفتن آمدى خر باز آمدى[٩].
گويند [بو] عبد اللّه[١٠] ديلمى دختر خويش را بشوهر داد، خواست كه او را جهازى كند او را جامه بود، وقتى ببازار برده بود آنرا بدينارى قيمت كرده بودند، همان جامه، همان ببازار برد[١١] بيّاع گفت كه اين جامه امروز بهتر ارزد در من
[١] - مب: بطهارت كردن محتاج بود.
[٢] - مب: كس جوابش.
[٣] - مب: برهان.
[٤] - مب: آنگه هرچ خواهى كن.
[٥] - مب: ندارد.
[٦] - مب: و با جاى خويش شد و چنان شد كى بود.
[٧] - مب: بمنزلى.
[٨]- مب: نزديك بهيمه شدى و در گوش وى گفتى.
[٩] - مب: ترا بخواستم بستن اكنون نمىبندم ترا درين صحرا چرا مىكن و گياه مىخور چون وقت بار نهادن باشد با اين جاى آى چون وقت رحيل بودى خر بيامدى.
[١٠] - اصل: عبد اللّه. مطابق است با نسخه بغداد.
[١١] - متن عربى: و كان له ثوب يخرج كل وقت فيشترى بدينار فخرج له ثوب. و او را از دست بافت خويش جامهاى بود كه هرگاه بافته مىشد و از كارگاه بيرون مىآمد بيك دينار مىخريدند پس آن جامه وى از كارگاه بيرون آمد.