ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٨٩ - باب پنجاه و سوم در اثبات كرامات اولياء
گفتم زيادت كن گفت [آنرا[١]] بر تو بپوشاناد.
[ابراهيم خوّاص گفت اندر سفرى بودم، بويرانى اندر شدم، بشب، شيرى عظيم ديدم، بترسيدم سخت، هاتفى آواز داد مترس كه هفتاد هزار فريشته با تواند و ترا نگاه ميدارند.
گويند نورى در ميان آب شده بود، دزدى بيامد و جامه وى ببرد پس دزد آمد و جامه باز آورد كه دست وى خشك شده بود نورى گفت جامه بازداد، يا رب تو دست وى باز ده دست دزد بهتر شد.
شبلى گفت وقتى نيّت كردم كه من هيچيز نخورم مگر حلال، اندر بيابانى ميرفتم يك بن انجير ديدم، دست فراز كردم تا انجيرى بازكنم انجير بسخن آمد و گفت وقت خويش نگاهدار كه ملك جهودىام.
[بو] عبد اللّه خفيف گويد در بغداد شدم، بحج خواستم شد، تكبّرى صوفيى اندر سر من بود چهل روز بود تا نان نخورده بودم، در نزديك جنيد نشدم، از بغداد برفتم تا بزباله آب نخوردم، بر يك طهارت بودم آهوى ديدم، بر سر چاهى، آب بر سر آمده بود آهو آب مىخورد، من تشنه بودم چون نزديك چاه رسيدم آهو بشد و آب باز بن چاه شد من برفتم و گفتم يا رب مرا محلّ از آن آهو كمترست از پس پشت شنيدم كه ترا بيازموديم، صابر نيافتيم، بازگرد و آب بردار، بازگشتم، چاه پر آب بود، ركوه بركشيدم و از آن ميخوردم و طهارت ميكردم تا بمدينه شدم بنرسيد، چون آب بركشيدم هاتفى آواز داد آهوى بىركوه و بىرسن آمد تو با ركوه آمدى چون از حج بازآمدم در نزديك جنيد شدم چون چشم او بر من افتاد گفت اگر صبر كردى يك ساعت آب از زير پاى تو برآمدى.
محمّد بن سعيد البصرى گويد اندر راه بصره همىرفتم، مردى ديدم اشترى
[١] - مب: ندارد.