ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٦٢ - باب پنجاه و سوم در اثبات كرامات اولياء
[استاد امام گويد قدّس سرّه[١]] كه كرامات اينست[٢] كه علم را برو نگاه داشتند.
و گويند فضيل بر كوهى بود از كوههاء منا[٣] و گفت كه اگر وليّى از اولياء خداى، اين كوه را گويد كه برو، برود، كوه در حركت آمد فضيل گفت ساكن باش كه بدين نه ترا ميخواهم، كوه ساكن شد[٤].
عبد الواحد زيد بابو عاصم بصرى گفت چه كردى آنوقت كه حجّاج ترا مىجست[٥] گفت [من[٦]] اندر منظرى[٧] بودم، در سراى بزدند[٨] و درآمدند و مرا از آنجا برداشتند چون بنگريستم[٩] خويشتن را بر [كوه[١٠]] بو قبيس ديدم بمكّه گفتم طعام از كجا آوردى[١١] گفت [چون وقت روزه گشودن بودى[١٢]] پيرزنى بيامدى بر آنجا و آن دو قرص كه ببصره روزه گشادمى[١٣] بياوردى[١٤]، عبد الواحد گفت آن دنيا بود خداى تعالى فرموده بود كه ابو عاصم را خدمت كن[١٥].
[١] - مب: ندارد.
[٢] - مب: بر حقيقت اين كرامتى بود.
[٣] - مب: بر كوهى از كوههاء منا بود با وى جماعتى بودند فضيل.
[٤] - مب: حركت كن حركت كند آن كوه بجنبايش( ظ: بجنبش) آمد فضيل گفت بيارام ترا نخواستم بدين.
[٥] - مب: چون حجاج ترا طلب كرد چون كردى.
[٦] - مب: ندارد.
[٧] - مب: در غرفه خويش.
[٨] - مب: در بكوفتند.
[٩]- مب: كسى مرا بينداخت نگاه كردم.
[١٠] - مب: ندارد.
[١١] - مب: عبد الواحد گفت از كجا مىخوردى.
[١٢] - مب: ندارد.
[١٣] - مب: پيرزنى بوقت افطار بيامدى و آن دو گرده كى ببصره مىخوردمى.
[١٤] - اصل: پيش من آورد.
[١٥] - مب: آن دنياست كى حق تعالى او را فرموده است تا خدمت بو عاصم كند.