ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦١٢ - باب پنجاه و دوم در سماع
ترا[١]؟ گفتم [يا سيّدى[٢]] خداى [تعالى[٣]] مرا بدين مبتلا[٤] نكرد و اگر اين حال پيش آمدى ندانم كه حال چگونه[٥] بودى [پس مرا] گفت هيچيز توانى خواند[٦] گفتم توانم [گفت بگو[٧]] اين بيت بگفتم[٨].
[شعر[٩]]:
|
رأيتك تبنى دائبا[١٠] فى قطيعتى |
و لو كنت ذا حزم لهدّمت ما تبنى |
|
شيخ مصحف فراهم گرفت [و فرا گريستن ايستاد] و ميگريست تا محاسن وى تر شد، مرا رحمت آمد بر وى[١١]، [از بس كه بگريست[١٢]] پس مرا گفت [يا پسر] مردمان رى را ملامت كردى كه ترا گفتند يوسف بن الحسين زنديق است و از وقت نماز تا اكنون قرآن مىخواندم[١٣] كه چشم من آب نگرفت[١٤] و بدين بيت [كه تو گفتى] قيامت از من برآمد[١٥].
دقّى گويد كه از درّاج شنيدم كه گفت من و پسر فوطى[١٦] بر [كنار] دجله
[١] - مب: و كنيزكى خرم تو را از زيارت من بازداشتى.
[٢] - مب: ندارد.
[٣] - مب: ندارد.
[٤] - مب: ممتحن.
[٥] - مب: ندانم چون.
[٦] - مب: چيزى بر توانى گفت.
[٧] - مب: ندارد.
[٨] - مب: برگفتم.
[٩] - مب: ندارد.
[١٠] - اصل، مب: دايما. مطابق متن عربى اصلاح شد.
[١١]- مب: و جامه همه تر كرد چنانك مرا بر وى رحمت آمد.
[١٢] - مب: ندارد.
[١٣] - مب: اهل رى را ملامت مكن كى يوسف حسين را زنديق خواندند كى از وقت نماز باز قرآن مىخوانم.
[١٤] - مب: يك قطره آب از چشم من بيرون نيامد.
[١٥] - مب: برخاست.
[١٦] - مب: ابن الفوطى.