ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٣٩ - باب دوم در ذكر مشايخ اين طريقه و آنچه از سيرة و قول ايشان دليل كند بر تعظيم شريعت
روز زاهدى كردم و روز چهارم از زهد بيرون آمدم، اوّل روز زاهد بودم اندر دنيا و هرچه اندر وى است و ديگر روز اندر آخرت زاهد شدم و هرچه در وى است و روز سيم زاهد شدم اندر هرچه بيرون خداى است جلّ جلاله روز چهارم هيچيز نمانده بود مرا مگر خداى عز و جل. هاتفى گفت يا بايزيد طاقت ما ندارى گفتم مراد من اين است بگوشم آمد كى گوينده گويد يافتى يافتى.
ابو يزيد را گفتند چه سختر بود از آنچه ديدى اندر راه بارى تعالى گفت صفت نتوان كرد گفتند چه آسانتر بود گفت اين بتوان، گفت تن خويش بطاعتى خواندم فرمان نبرد يكسال آبش ندادم.
ابو يزيد همىگويد سى سالست تا نماز همىكنم و اعتقادم اندر نفس بهر نماز چنان بوده است كى من گبرم و زنّار بخواهم بريدن.
و از ابو يزيد حكايت كنند كه او گفت اگر كسى را بينى كه از كرامات اندر هوا همىپرد مگر غرّه نشوى بوى تا او را نزديك امر و نهى چون يابى و نگاه داشت حدود و گزاردن شريعت.
و از ابو يزيد همىآيد كى شبى برباط شد تا خداى تعالى ياد كند بر بام رباط تا بامداد خدايرا ياد نكرد، از وى پرسيدند گفت سخنى رفته بود بر زبانم در حال غفلت، يادم آمد شرم داشتم كه خداى تعالى را ياد كنم در آن حال.
و از اين طايفه بود ابو محمّد سهل بن عبد اللّه التسترى يكى بود از امامان قوم و او را در آنوقت همتا نبود اندر معاملات و ورع و صاحب كرامات بود و ذا النّون مصرى را ديده بود بمكّه، آنگه كه بحجّ شد، وفات وى چنانك گويند اندر سنه ثلاث و ثمانين و مأتين بود.
سهل گفت من سه ساله بودم و مرا قيام شب بودى و اندر نماز خال خويش محمّد بن سوار مىنگريستمى و وى را قيام شب بودى و بسيار بودى كه گفتى يا سهل بخسب كه دلم مشغول همىدارى.