ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٣٣ - باب دوم در ذكر مشايخ اين طريقه و آنچه از سيرة و قول ايشان دليل كند بر تعظيم شريعت
چنو نيز نباشد، گفتم بچه پايگاه بود كى ديدار تو يافتم گفت بنيكى كردن تو با مادر و پدر خويش.
استاد ابو على دقّاق گويد بشر حافى بخانه المعافابن عمران شد و در بزد گفتند كيست [گفت] بشر حافى، دختركى از آن خانه آواز داد اگر بدو دانگ نعلينى خريدى نام پاى برهنگى از تو شدى به بودى.
ابو عبد اللّه بن الجّلا گويد ذا النّون مصرى را ديدم او را عبارة بود و سهل را ديدم و او را اشارة بود و بشر را ديدم او را ورع بود، او را گفتند تو بكدام مايلترى گفت بشر بن الحارث استاد ما است.
و گويند بچندين سال باقلى آرزويش بود و نخورد.
پس مرگ او را بخواب ديدند گفتند خداى با تو چه كرد گفت خداى مرا بيامرزيد و مرا گفت بخور يا آنك براى ما نخوردى و بياشام [اى آن] كه براى ما نياشاميدى.
ابو بكر عفّان گويد از بشر شنيدم كه چهل سالست تا مرا بريان آرزو همىكند و بهاء آن بدست نيامده است.
بشر را گفتند نان با چه خوريم گفت عافيت ياد كن و نان خورش كن.
بشر گفت حلال اسراف نپذيرد.
بشر را بخواب ديدند گفتند خداى با تو چه كرد گفت مرا بيامرزيد و يك نيمه از بهشت مرا مباح كرد و مرا گفت يا بشر اگر تا بودى مرا همه سجود بر آتش كردى شكر آن نگزاردى كه ترا اندر دل بندگان نهاده بودم.
بشر گويد حلاوت آخرت نيابد آنك دوست دارد كى مردمان ويرا دانند.
و از ايشان بود ابو عبد اللّه الحارث بن اسد المحاسبى بىهمتا بود اندر زمانه خويش بعلم و ورع و معامله و حال و بصرى بود وفات او ببغداد بود اندر سنه ثلث و اربعين و مأتين.