ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٣١١ - باب بيست و پنجم در رضا
خويشان و خان و مان فروگذاشته چنانكه گويند «١».
شعر:
|
ثمّ قطعت اللّيل فى مهمه |
لا اسدا اخشى و لا ذئبا |
|
يغلبنى شوقى فاطوى السّرى |
و لم يزل ذو الشّوق مغلوبا |
از استاد ابو على شنيدم كه گفت ارادت سوزى بود اندر دل «٢» و تبشى بود اندر نقطه دل و شيفتگى اندر ضمير، انزعاجى «٣» اندر باطن، آتشى بود زبانهزنان اندر دلها «٤».
يوسف بن الحسين گويد ميان ابو سليمان [دارانى] و احمد بن ابى الحوارى عهدى بود كه بهيچيز او را مخالفت نكند كه فرمايد او را «٥» روزى [احمد آمد و بو سليمان] اندر مجلس سخن همىگفت، گفت تنور بتافتهاند چه فرمائى ابو سليمان جواب وى باز نداد، بارى چند «٦» بگفت ابو سليمان گفت برو اندر آنجا نشين چون تنگدلى بود «٧» از وى ساعتى تغافل كرد [پس ازان ويرا ياد آمد «٨»] گفت احمد را طلب كنيد كه او اندر تنور است زيرا كه با من عهدى دارد كه خلاف نكند بهرچه من گويم «٩»، بنگرستند اندر تنور بود، يك وى بر موى نسوخته بود.
[و از استاد بو على شنيدم كه گفت در ابتداى جوانى در ارادت بسوختم اكنون
______________________________
(١)- مب: بدرود كرده باشد و بترك همه گفته چنانكه شاعر گويد.
(٢)- مب: در فؤاد.
(٣)- اصل: از جاى برخاستن.
(٤)- مب: زبانهزننده در دل.
(٥)- مب: عهدى رفت كه هيچ او را خلاف نكند.
(٦)- اصل: دو سه بار.
(٧)- مب از سر دلتنگى گفت برو در آن تنور نشين.
(٨)- مب: ندارد.
(٩)- مب: از جهت عهدى كه با من دارد كه هيچ خلاف نكند بهرچه ويرا اشارت كنم.