ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ١٠٨ - باب سوم در تفسير الفاظى كى ميان اين طايفه رود و آنچه از آن مشكل بود
و هركه بديد كى تصرّف و احكام بقدرت اوست[١] گويند از گردش زمانه فانى گشت و از خلق[٢] و چون از پندار وجود آثار خلق فانى گشت و بدانست كى با ايشان هيچيز نيست بصفات حق باقى شد[٣].
و هر كى سلطان حقيقت بر وى غلبه گرفت تا از اغيار هيچيز نبيند نه عين و نه اثر، او را گويند از خلق فانى شد و بحق باقى شد و فناء بنده از احوال نكوهيده او و احوال خسيس او، نيستى اين فعلها بود و فناء او از نفسش و از خلق، آن بود كه او را بخويشتن و بايشان حسّ نبود، چون از احوال و افعال و اخلاق فانى گشت روا نبود كى كس[٤] ازين هيچيز موجود بود چون گويند از خويشتن و خلق فانى گشت.
نفس او و خلق موجود باشند و ليكن او غافل ماند از نفس خويش و از خلق، نه خود را بيند و نه خلق را. و مرد بينى كى در نزديكى پادشاهى شود [يا در پيش محتشمى از خويشتن] و از اهل آن مجلس غافل شود و بود كى ازان محتشم[٥] نيز غافل شود و اگر او را پرسند از صفات آن صدر و چگونگى آن مقام، خبر نتواند داد.
قال اللّه تعالى فلمّا رأينه اكبرنه و قطعن ايديهنّ آن زمان نزديك ديدار يوسف الم و درد دست بريدن[٦] نيافتند و ايشان ضعيفترين مردم بودند و گفتند اين آدمى نيست و او فرشته است و او فرشته نبود، اين غفلت مخلوقى بود از
[١] - متن عربى: و من شاهد جريان القدرة فى تصاريف الاحكام. و هركه قدرت حق را در گردش احكام آفرينش روان بيند.
[٢] - متن عربى: يقال فنى عن حسبان الحدثان من الخلق. گويند فانى شد از اينكه حوادث را از خلق پندارد.
[٣] - مب: ناقص است.
[٤] - ظ: كش از اين. مب: كى از آنچ فانى گشت.
[٥] - اصل: پادشاه.
[٦] - اصل: المى و قطع.