ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٦٣٩ - باب پنجاه و سوم در اثبات كرامات اولياء
روزى بطلب شير شده بودم چون[١] بازآمدم ايشان خفته [مانده[٢]] بودند من كراهيت داشتم ايشانرا [از خواب[٣]] بيدار كردن، آن قدح شير بر دست نگاه داشتم تا ايشان بيدار شدند و آن بخوردند[٤]، يا رب اگر دانى كه آن براى[٥] تو كردم ما را ازين بلا راحت ده، آن سنگ پاره باز شد[٦] [چنانك روشنائى پديد آمد[٧]].
پيغامبر صلّى اللّه عليه و سلّم گفت[٨] آن ديگر گفت يا رب [دانى كه[٩]] مرا دختر عمى بود و من [او را دوست ميداشتم[١٠]] او را بخويشتن خواندم و خويشتن از من بازداشت[١١] پس قحطسالى پيش آمد و حال وى تنگ شد[١٢] نزديك من آمد [و صد و بيست دينار بوى دادم تا مرا بخود راه دهد چون[١٣]] برو قادر شدم گفت من ترا حلال نباشم كه اين مهر بشكنى مگر چنانك خداى فرموده است[١٤]، من از وى بپرهيزيدم و با وى فساد نكردم[١٥] [و هيچ اندر جهان بر من از وى دوستر نبود و آن مال بوى بگذاشتم[١٦]] يا رب اگر ميدانى كه براى تو بود ما را ازين بلا
[١] - مب: پير شده و عادت من آن بود كى اهل و فرزند را شام ندادمى تا نخست مادر و پدر دادمى شبى ديرتر بازآمدم.
[٢] - مب: ندارد.
[٣] - مب: ندارد.
[٤] - مب: برخاستم و قدح بر دست گرفتم و منتظر مىبودم تا صبح بدميد چون بيدار شدند قدح بياشاميدند.
[٥] - مب: از بهر.
[٦] - مب: ازين غار فرج ده چون اين بگفت آن سنگ اندكى فراتر شد.
[٧] - مب: ندارد.
[٨] - مب: رسول گفت صلى اللّه عليه.
[٩] - مب: ندارد.
[١٠] - مب: ندارد.
[١١] - مب: خويشتن را از من دور داشت.
[١٢]- مب: بر وى تباه شد.
[١٣] - مب: ندارد.
[١٤] - مب: مرا گفت حلال نكنم ترا مهر من نشكنى مگر بحق وى.
[١٥] - مب: من از آن كار پرهيز كردم و از آن باز ايستادم.
[١٦] - مب: ندارد.