ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٢٠٦ - باب دوازدهم در رجاء
خداى تعالى برمن رحمت كرد بدان [كه] مردمان مرا حقير داشتند.
[از استاد ابو على دقّاق رحمه اللّه شنيدم كه گفت روزى بو عمرو بيكندى بكوئى بگذشت قومى را ديد كه جوانى را از محلّت بيرون ميكردند از بهر فسادى و زنى همىگريست گفتند اين مادر وى است، بو عمرو را بر وى رحمت آمد، شفاعت كرد و گفت اين نوبت بمن بخشيد اگر من بعد باز سر عادت شود شما دانيد، بوى بخشيدند، بو عمرو برفت، چون روزى چند برآمد بو عمرو هم بدان كوى باز رسيد آواز آن پيرزن شنيد از پس آن در، پرسيد كه چه حالست پيرزن بيرون آمد و گفت آن جوان وفات يافت، پرسيد كه حال وى چون بود گفت چون اجل وى نزديك آمد گفت خبر مرگ من همسايگان را مگو كه من ايشان را برنجانيدهام و ايشان دانم كه بجنازه من نيايند چون مرا اندر گور نهى اين انگشترى بر وى نبشته بسم اللّه الرّحمن الرّحيم با من اندر گور نه و چون از دفن من فارغ شوى مرا از خداى عزّ و جلّ بخواه، زن گفت من آن بكردم و وصيّت او بجاى آوردم و بازگشتم از سر گور او، آوازى شنيدم كه مىگفت بازگرد يا مادر كه نزديك خداى كريم آمدم.
خداى تعالى وحى كرد بداود ٧ كه يا داود فرا قوم خويش بگو كه من شما را بدان نيافريدهام كه بر شما سود كنم بدان آفريدهام كه شما بر من سود كنيد.
ابراهيم اطروش گويد ببغداد نزديك معروف كرخى نشسته بودم بدجله قومى جوانان بگذشتند در زورقى و دف همىزدند و شراب همىخوردند و بازى همىكردند، معروف را گفتند نبينى كى آشكارا معصيت همىكنند دعا كن بر ايشان، دست برداشت گفت يا رب چنانكه ايشان [را] در دنيا شاد كرده ايشانرا در آخرت شادى ده. گفتند يا شيخ دعائى كن بر ايشان ببدى، گفت چون در آخرت ايشانرا شادى دهد، امروز بنقد توبه كرامت كند][١].
ابو عبد اللّه الحسين بن عبد اللّه بن سعيد گويد يحيى بن اكثم القاضى دوست
[١] - آنچه ميان[] است در« مب» نيست.