ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٧٠٩ - باب پنجاه و چهارم آنچه در خواب بدين قوم نمايند
مردمان گفت اين نه مردمانند[١]، مردمان آنانند[٢] كه در مسجد شونيزيّهاند، همه تنم بگداختند و جگرم[٣] بسوختند جنيد گفت[٤] چون بيدار شدم بشتافتم و آنجا شدم[٥] جماعتى را ديدم، سرها بر زانو نهاده و در تفكّر[٦] چون چشم ايشان بر من افتاد گفتند نگر تا غرّه نشوى بحديث اين پليد[٧].
نصرآبادى را بخواب ديدند بمكّه، پس مرگ[٨] او [ويرا] گفتند خداى با تو چه كرد گفت عتابى بكرد با من[٩] [چنانك بزرگواران كنند[١٠]] پس ندا كرد يا ابا القاسم پس از وصال[١١] انفصال گفتم نه يا ذا الجلال اندر لحد ننهادند مرا[١٢] تا باحد نرسيدم.
[ذا النون را بخواب ديدند گفتند خداى با تو چه كرد گفت از وى سه حاجت خواستم بعضى اجابت گردانيد اميد ميدارم ديگران نيز اجابت كند].
شبلى را بخواب ديدند پس مرگ و گفتند[١٣] خداى با تو چه كرد گفت مرا
[١] - مب: كدام مردمان.
[٢] - مب: ايشاناند.
[٣] - مب: كى تن من نزار بكردند و دل من.
[٤] - مب: گويد.
[٥] - مب: بمسجد شونيزيه رفتم.
[٦] - اصل: و تفكر كردند.
[٧] - مب: چون مرا ديدند گفتند حديث ابليس ترا غره نكند.
[٨]- مب: بمكه بخواب ديدند پس از مرگ.
[٩] - مب: با من عتاب كرد.
[١٠] - مب: ندارد.
[١١] - مب: اتصال.
[١٢] - مب: اندر لحدم ننهادند.
[١٣] - مب: پس از مرگ بخواب ديدند پرسيدند كى.