ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥١٢ - باب چهل و ششم در توحيد
گفت آنچه ببردى بازآر، بياورد، او را[١] گفت زنده گرد، زنده شد[٢] گفت چرا كردى گفت يا رب از شرم تو[٣]، خداى تعالى او را بيامرزيد.
و بدانك توحيد حكم كردن بود بيگانگى[٤] و بدانستن كه يكى است [آن[٥]] [هم] توحيد بود و در لغت درآيد وحّدته اى[٦] صفت كردم او را بيگانگى و حقّ سبحانه و تعالى ذات او[٧] يك چيز است بخلاف چيزهاء ديگر كه آنرا يكى خوانند كه در عرف آنك گويند يكى است اجزاى متماثل بود مجتمع چنانك شخص او را مردى خوانند و اجزاء متماثل دارد چون دست و پاى و چشم و سر و جمله او را يك شخص خوانند حقّ سبحانه و تعالى بخلاف اينست[٨].
[١] - مب: فرمود آنچ بردهى بازده بازداد ويرا.
[٢] - مب: گشت.
[٣] - مب: از تو شرم داشتم.
[٤] - مب: حكم كردن بر چيزى كى يكى است.
[٥] - مب: ندارد.
[٦] - مب: گويند وحدته اذا وصفته بالتوحيد يعنى.
[٧] - مب: و ذات خداى يك چيز است.
[٨]- مب: كى يك جمله را يكى خوانند و لكن اجزاء او متماثل باشند و مجتمع. متن عربى:
و العلم بان الشىء واحد ايضا توحيد يقال وحدته اذا وصفته بالوحدانية كما يقال شجعت فلانا اذا نسبتة الى الشجاعة و يقال فى اللغة وحد يحد فهو واحد و وحد و وحيد كما يقال فرد فهو فارد و فرد و فريد و اصل احد وحد فقلبت الواو همزة و الواو المفتوحة قد تقلب همزة كما تقلب المكسورة و المضمومة و منه امراة اسماء بمعنى و سماء من الوسامة و معنى كونه سبحانه واحدا على لسان العلم قيل هو الذى لا يصح فى وصفه الوضع و الرفع بخلاف قولك انسان واحد فانك تقول انسان بلا يد و لا رجل فيصح رفع الشىء منه و الحق سبحانه احدى الذات بخلاف اسم الجملة الحاملة. و دانستن و اعتقاد بيگانگى چيزى نيز توحيد است گويند وحدته يعنى بيگانگى صفت كردم چنانكه گويند شجعته آنگاه كه بدليرى وصف كنند و در زبان عربى از فعل وحد صفت بر واحد و وحد و وحيد مىآيد چنانكه از فعل فرد بر وزن فارد و فرد و فريد و اصل احد وحد است بنابر آنكه واو تبديل شده است بهمزه و واو مفتوحه مانند مكسورة و مضمومه بهمزه بدل مىشود چنانكه گويند امرأة اسماء كه اصل آن و سماء است( يعنى زيباروى) از وسامة و در عرف علما حق را سبحانه واحد مىگويند بدان معنى كه در وصف او فزونى و كاست روا نيست بخلاف آنكه گويى انسان واحد كه مىتوانى گفت انسان بىدست و بىپا و خداى سبحانه داراى وحدت ذاتى است برخلاف چيزى مركب كه متضمن اجزاست و رفع بعضى از اجزاء و وضع جزوى ديگر بر آن متصور است. هر دو مترجم طريق اختصار پيمودهاند.