ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٣ - ديباچه
اكنون واجب شد، برخاست و قصد نشابور كرد چون آنجا رسيد رباط و منزل او بپرسيد و چون در رباط شد جمعى انبوه ديد در سراى او، عميد و قاضى و متواليان[١] نشابور و جمعى رعايا و او شغلها مىگزارد و همه گوش باشارة او نهاده، اين شيخ يحيى گفت دريغا سفر ضايع بود و آن خواب از جمله اضغاث احلام، و بر مشقّه سفر و مفارقت وطن متأسّف همىبود و با خود ميگفت كه اين مرد دنيوى است و بر پشيمانى خواست كه بيرون شود چون بدهليز رسيد استاد امام رحمه اللّه كس فرستاد و او را باز خواند. و چون جمع پراكنده شدند و او با زاويه خويش رفت اين شيخ را بخواند و گفت چون بطلب ما آمده بودى چرا بازخواستى گرديد و از اين سفر چرا متحيّر شدى چون چنين شنيد بدانست و در پاى استاد افتاد و استاد امام گفت نه قطب را بمصالح خلق نامزد كنند و هرچه ما در آنيم مصالح خلق است پس شيخ يحيى رحمه اللّه ملازمت خدمت كرد و آنجا متوطّن شد و هرچه ميسّر شد او را و فرزندان او را اثر خدمت و بركات استاد امام است قدّس اللّه روحه العزيز، و مثل اين حكايت ديگر هست اگرچه شرح مناقب و كرامات آن حبر كريم در تحت وصف نيايد ليكن از اندكى ببسيارى دليل بود و بر آن قياس توان كرد.
گويند كه مريدى بود استاد امام را رحمه اللّه مردى معتمد بسكون، حكايت كرد كى در عهد استاد امام رحمه اللّه يكى از جمله درويشان ماوراء النهر بيامد بنيسابور و گفت من در ديار شام بودم و بمسجدى شدم و جمعى را ديدم در آن مسجد كه نماز همىكردند و چون از نماز فارغ شدند بر صف جمعيّت بنشستند و هيچ سخن نمىگفتند در خاطر من چنان آمد كى ايشان اوتاد زميناند من نيز در آن مسجد با ايشان بنشستم. و البتّه هيچ سخن نمىگفتند هرگاه كه وقت نماز درآمدى يكى برخاستى و بانگ نماز كردى و قامت گفتى و يكى در پيش شدى و فرض بگزاردندى و ديگر باز سر وقت و فكرت خود شدندى تا مدّتى برين برآمد بخاطرم درآمد كى
[١] - ظ: متوليان