ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٢٨٤ - باب بيست و سيم در صبر
[وقتى شبلى را اندر بيمارستان بازداشتند گروهى نزديك وى شدند گفت شما كىايد گفتند دوستان توايم بزيارت تو آمدهايم سنگ برگرفت، اندر ايشان انداخت ايشان بگريختند شبلى گفت دروغ گفتيد اگر دعوى دوستى كرديد از بلاى من چرا گريزيد[١]].
و اندر بعضى از اخبار مىآيد كه بديدار منست كه بارها همىكشد از بهر ما چنانكه اندر كتاب ياد كرد[٢] و اصبر لحكم ربّك فانّك باعيننا.
[كسى حكايت كند كه بمكّه بودم، درويشى را ديدم كه بيرون آمد و طواف كرد و رقعه از جيب برآورد و در آنجا نگريست و برفت و چون روز ديگر بود همچنان كرد، چشم بر وى ميداشتم بچند روز بيرون مىآمد، بر آن حال، روزى طواف بكرد و بگريست و پاره فراتر شد و بيفتاد و جان تسليم كرد من بنزديك او شدم و آن رقعه را بازكردم، بر آنجا نبشته بود. و اصبر لحكم ربّك فانّك باعيننا[٣]].
گويند جوانى ديدند كه نعلين بروى پيرى ميزد، او را گفتند شرم ندارى كه بر روى آن پير همىزنى گفت جرم او بزرگست گفتند چيست گفت اين پير دعوى دوستى من كرد و سه روز است تا مرا نديده است.
و اندر حكايت همىآيد كه كسى از پيران گويد ببلاد هند رسيدم يكى را[٤] ديدم بيك چشم [او را] فلان صبور همىخواندند، ويرا از حال او پرسيدم گفتند اندر اوّل جوانى[٥] دوستى از آن وى بسفر شد و وى بوداع بيرون شده بود يك چشم وى بگريست و ديگر [چشم] نگريست، اين چشم كه بنگريست گفت ديدن
[١] - مب: ندارد.
[٢] - مب: و در بعضى از اخبار همىآيد كه بديدار مناند آنها كه از بهر من همى بارها مىكشند چنانكه حق تعالى گفت.
[٣] - مب: ندارد.
[٤] - مب: و در حكايت مىآيد كه كسى مىگويد من ببلاد هند بودم مردى را.
[٥] - مب: در ابتداء جوانى.