ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ١٥ - باب اول در بيان اعتقاد اين طايفه در مسائل اصول
ابو طيّب مراغى همىگويد خرد را دليلها است و حكمت را اشارة، و معرفت گواه است، عقل راه نمايد و حكمت اشارة كند و معرفت گواهى دهد كى عبادت صافى نيايد الّا از توحيد صافى.
جنيد را پرسيدند از توحيد گفت آن بود كه بنده يگانه گردد بحقيقت يگانگى خداوند خويش بكمال احديّت كى يكى است كه زكس نزاد [و كس از وى نزاد] و چون اين بدانست نفى كرد أضداد و أنداد را و مانندگى و چگونگى صورت و مثال و آنچه بر وى روا نيست. ليس كمثله شىء و هو السّميع البصير.
ابو بكر زاهد آبادى را پرسيدند از معرفت گفت معرفت نامى است و معنى او يافتن تعظيم است اندر دل كى ترا از تشبيه و تعطيل باز دارد.
ابو الحسن بوشنجه گويد توحيد آن بود كى بداند كه ماننده هيچ ذات نيست و او را صفاتست.
حسين بن منصور گويد حدث همه چيزها را لازم دان زيرا كه قديمى او راست.
استاد امام مصنّف كتاب گويد رحمه اللّه كه هرچه بجسم بدانى او را عرض بود و هرچه وقت او را تأليف كند وقت او را پراكنده كند و هرچه وهم را بر وى ظفر باشد صورة را بدو راه بود و هر كى او را محل بود كجائى او را اندر يابد و هركه او را جنس بود چگونگى را بدو گذر بود، حق سبحانه و تعالى فوق را بدو راه نه و منزّهست كى او را تحت بود و حد را بدو راه نه، و عند گفتن جايز نه، و خلف و امام صورة نبندد و قبل محالست و بعد گفتن محدود بود و كل او را جمع نكند و كان او را يگانه نكند اين همه صفات آفريده است، و صفت او را صفت نه و فعل او را علّت نه و بودن او را غايت نه، از احوال و صفات خلق منزّه است. اندر آفريدنش مزاج نه و فعلش علاج نه، جدا باز شد از خلق بقديمى چنانك خلق ازو جداست بمحدثى. و اگر گوئى كى بود بودن او سابق است و اگر گوئى هوهاوو او آفريده است. و اگر گوئى كجا است وجود او ويران