ترجمه رساله قشيريه - عثماني، حسن بن احمد - الصفحة ٥٦٥ - باب چهل و نهم در محبّت
جنيد گويد سرى رقعه بمن داد گفت ترا اين بهتر از هفتصد قصّه و حديث بعلوّ، اندرو نبشته بود[١].
شعر:
|
و لمّا ادّعيت الحبّ قالت كذبتنى |
فما لى ارى الاعضاء منك كواسيا |
|
|
فما الحبّ حتّى يلصق القلب بالحشا |
و تذبل حتّى لا تجيب المناديا |
|
|
و تنحل حتّى لا يبقّى لك الهوى |
سوى مقلة تبكى بها و تناجيا |
|
ابن مسروق گويد [كه] سمنونرا ديدم [در مسجدى] اندر محبّت سخن همىگفت قنديلهاى مسجد همه پارهپاره شد[٢].
ابراهيم بن فاتك[٣] گويد سمنون اندر مسجد بود، اندر محبّت سخن همى گفت، مرغكى [خرد[٤]] بيامد، [و] نزديك [وى] بنشست [نزديكتر مىآمد تا بر دست وى نشست[٥]] پس منقار بر زمين مىزد[٦] و خون از وى همىدويد تا بمرد.
[جنيد گويد هر محبّت كه از بهر غرضى بود چون آن غرض زايل شود آن محبّت زايل شود.
شبلى را در بيمارستان بغداد بازداشتند، جماعتى در پيش او شدند، ازيشان
[١] - مب: حديث و قصه چون نگاه كردم اين بيتها ديدم.
[٢] - مب: قنديلها همه بشكست.
[٣] - مب: ابراهيم مالك. اصل: ابراهيم بن قاتل. مطابق متن عربى اصلاح شد.
[٤] - مب: ندارد.
[٥] - مب: ندارد.
[٦] - مب: و منقار بر دست مىزد. خلاف متن عربى است.