دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٠٣٤ - اديب الممالك فراهانى
آتش
زدى به جان سِماعيل و هاجرش خون ريختى ز ديدهى عيسى و مريمش
از گريهاش ملايك گردون
گريستند
كرّوبيان به ماتم او خون
گريستند
آه از مصيبت حسن و حال
مضطرش احشاى پارهپاره و قلب مكدّرش
آن دردها كه در دل غمگين
نهفته داشت و آن زهرها كه در جگر افروخت آذرش
آن طعنهها كه خورد ز
دشمن به زندگى و آن تيرها كه زد پس مردن به پيكرش
يك لحظه ساغرش نشد از
خون دل تهى بعد از شهادت پدر و فوت مادرش
نگشود چهره شاهد دوست به
خلوتش ننهاد پا عقيلهى صحت١ به بسترش
اللّه اكبر از لب آبى كه
نيم شب نوشيد و سر زد از جگر اللّه اكبرش
ز الماس سوده رنگ زمرّد
گرفت سيم ياقوت كرد جَزْع٢ و چو بيجاده گوهرش
آهى كشيد و طشت طلب كرد
و خون دل در طشت ريخت نزد ستمديده خواهرش
زينب چو ديد طشت پر از
خون فغان كشيد گويى به خاطر آمد از آن طشت ديگرش
چندان كشيد آه كه آتش
گرفت چرخ چندان گريست خون كه گذشت آب از سرش
طشت زر و حضور يزيد آمدش
به ياد
از دست شد شكيبش و از پا
در اوفتاد
گر سر كنم مصيبتى از شاه
كربلا ترسم شرر به عرش زند آه كربلا
لرزد زمين ز كثرت اندوه
اهل بيت سوزد فلك ز نالهى جانكاه كربلا
اى بس شبان نيزه كه
باليد بر فلك خاك از فروغ مشترى و ماه كربلا
گر يوسفى فتاد به كنعان
درون چاه صد يوسف است گم شده در چاه كربلا
اى ساربان به كعبهى
مقصود محملم گر مىبرى بران شتر از راه كربلا
و اى رهنماى قافله اين
كاروان بكش تا پايهى سرير شهنشاه كربلا
شايد كه من به كام خود
مشام جان تر سازم از شميم سحرگاه كربلا
اى كعبهى معظّمه فرق
است از زمين تا آسمان ز جاه تو تا جاه كربلا
آه از دمى كه آتش بيداد
شعله زد بر آسمان ز خيمه و خرگاه كربلا
گوش كليم طور و لا از
درخت عشق بشنيد بانگ «إِنِّي
أَنَا اَللّٰهُ» كربلا
پرتو فكند مهر تجلّى ز
شرق عشق
موساى عقل خيره شد از
نور برق عشق
آه از دمى كه در حرم
عترت خليل برخاست از دراى شتر بانگ «الرحيل»
كردند از حجاز بسيج ره
عراق گفتند: «حسبى اللّه ربّى هو الوكيل»٣
[١] عقيله صحت: عقيله هر چيز گرامى و پرارزش را گويند و در اينجا منظور نعمت تندرستى است.
[٢] جزع: سنگى سياه داراى خالهاى سفيد و زرد و سرخ، مهرهى يمانى. مهرهى سليمانى منظور چشم است.
[٣] بسنده است مرا خداوندى كه پروردگار و تدبير كننده و كارساز است.