دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٢٥٠ - غلامرضا قدسى
گروهى
همره او مانده بودند ***** كه نور عشق در سيمايشان بود
لواى مردى و بيدارى خلق ***** به دست همّت والايشان بود
به لب تسبيح حق در دست
شمشير
به جنگ دشمنان بىباك چو
شير
گروهى در عدد بسيار اندك ***** ولى از شور و شوق رزم، سرشار
به شب افتاده در دامان
محراب ***** به روز استاده در ميدان پيكار
همه وارسته، جان بر كف
نهاده
ز شوق دوست دل از دست
داده
چو در كرببلا يعنى به
مقصد ***** سپاه عاشقان حق رسيدند
چنان بىخويشتن بودند از
شوق ***** كه از هر چيز جز حق دل بريدند
چو آنجا وصل حق مىشد
فراهم
سرود عشق مىخواندند با
هم
در آن وادى كه بوى عشق
مىداد ***** شدند از جلوهى حق رشك انجم
زبان حال هر يك بود اين
بيت ***** كه مىكردند زير لب ترنم
«چه خوش
باشد كه بعد از انتظارى»
به اميدى رسد اميدوارى
زده دل را به دريا موجآسا ***** همه بودند غرق بىقرارى
ز شور و شوق مىكردند
يكسر ***** ز عشق وصل حق ساعت شمارى
كه همچون شير مرد بر
دشمن بتازند
به راه عشق جانان جان
ببازند
شب ميعاد زد چون خيمه بر
دشت ***** سر دلدادگان شورى دگر داشت
چنان گرم نياز و راز
بودند ***** كه آه سردشان سوز شرر داشت
به هر خيمه نواى يا ربى
بود
خداوندا چه روحافزا شبى
بود
نگيرد تا غبار آيينهشان
را ***** ز دل گرد خودى يكسر فشاندند
خس و خار هوس از ريشه
كندند ***** درخت عشق را در دل نشاندند
كه خورشيد از افق چون سر
برآرد
به راه دوست هر يك جان
سپارد
سواران سلحشور ره حق ***** به ميدان شهادت پيشتازان
زهى همّت كه تاريخ آبرو
يافت ***** ز نام نامى آن سرفرازان
كند تا زهره بر بام فلك
رقص
نبينى نهضتى اينگونه بىنقص١
[١] منشور عاشورا؛ ص ٧٦ و ٧٧.