دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٠٢ - پرويز خرسند
گشاده چهر سر نعش ياران مىرفت و گشاده چهرباز مىگشت، گويا هيچ اتفاقى نيفتاده هرچه به مرگ نزديكتر مىشد شادتر به نظر مىآمد، اما آن حادثه كه پيش آمد حسين نتوانست خود را كنترل كند. صداى على اكبر را شنيده بود، على از همه به پيامبر شبيهتر بود، هرگاه كه حسين مىخواست محمد (ص) را در برابر خويش ببيند به چهرهى على نظر مىدوخت. صداى على، نگاه على، راه رفتن على، و همه چيز على محمدوار بود، وقتى كه چهرهى به خون آغشتهى او را ديد گويا پيامبر را غرقه بخون ديد، گريست و سخت هم گريست،
نمىتوانست على اكبر را آن چنان ببيند. چهرهى حسين رنگ باخته بود لبهايش از خشم و غم مىلرزيد، اشك گونههايش را خيس كرده بود. با اينكه همهى شهيدان را خود از ميدان به در مىبرد و به كنارى مىگذاشت، براى بردن على از ديگران كمك خواست، گويا ديگر قدرتى نداشت و صدا زد و از جوانان بنىهاشم كمك خواست. زينب ديد آن لحظه را نمىتواند فراموش كند چه دردناك بود مرگ على اكبر. يادش آمد كه مرگ على خودش را هم از پا درآورد.
دوباره ياد قاسم افتاد، آن جوان تازه سال كه تنها يادگار برادر جگر سوراخش حسن بود، لباس نبردى كه به تن كرده بود برايش بلند بود، شمشيرش روى زمين كشيده مىشد، كوچك بود اما روح بزرگى داشت، چه بزرگوارانه به سوى ميدان جنگ مىرفت.
ياد برادرش عباس افتاد، او كه اميد همه بود، وقتى پرچم را دست او مىديدند هرگز خيال شكست و اسارت هم از خاطرشان نمىگذشت. بچهها كه تشنه مىشدند، چشم به عباس داشتند و يك بار هم براى آوردن آب رفت آن لحظه بچهها خيلى تشنه بودند، دهانشان خشك خشك بود. عباس دلش سوخت، نمىتوانست آن حال را در كودكان ببيند، از حسين اجازه گرفت، مشك را برداشت و رفت، نه براى جنگ، براى آب، براى اينكه كودكان را از تشنگى نجات دهد، رفت آب بياورد اما ديگر برنگشت. فقط يكبار ديد كه حسين گرفته است، ديگر عباس نبود و باد با پرچم حسينى كارى نداشت.
ياد لحظهاى افتاد كه حسين آخرين لحظات زندگيش را مىگذراند و دشمن به سوى خيمهها مىآمد، مىدانست كه حسين چقدر تلاش كرد تا خويش را از خاك جدا كرد و آخرين نيرويش را به كار برد و فرياد زد:
«ان لم يكن لكم دين فكونوا أحرارا فى دنياكم» اگر دين نداريد، پس در دنياى خود آزاد مرد باشيد.
مىخواست
بگويد: آخر ناجوانمردان! من هنوز زندهام. لااقل از من خجالت بكشيد، صبر كنيد، بگذاريد
بميرم بعد به خيمههاى من حمله كنيد. زينب چشمهايش را باز كرد. مدينه از دور ديده
مىشد، اشك تمام چهرهاش را خيس كرده بود. لحظه به لحظه به مدينه نزديك مىشدند،
نسيم آشنا بوى آشنا مىآورد، حال كه به وطن نزديك مىشدند فقدان عزيزان را بيشتر
احساس مىكردند، دختر بزرگوار على و خواهر ستمديدهى حسين، شبح مدينه را كه ديد
آهى سرد از دل بركشيد و آب به ديده آورد و اين شعرها نالههاى اوست:
«اى
مدينهى پيغمبر! دختران پيغمبر را به خود مپذير.
اين ما هستيم كه غرق در
حسرت و اندوه به سوى تو بازگشتهايم.
اى شهر عزيز! به پدر ما
محمد (ص) بگو: كه ما از اين راه دور با خبر مرگ پسرش برمىگرديم
بگو كه جوانان رعناى ما
را به خاك افكندند
و بگو كه كودكان بىگناه
ما را به خون كشيدند.
بگو كه دختران ترا به
اسارت گرفتند
و بگو كه بر دست و
پايشان بند گران افكندند