دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٥٠١ - فاطمه راكعى
جز
على، هيچ كس نمىداند
در ديار مدينه مىگريد
با خيال تو در شبى ديجور
از ديارى غريب و دور،
زنى
چشم در چشمِ نخلهاى
صبور
«مىروم راهِ پاك زينب
را»
با خودش عاشقانه ميگويد
مادر يك شهيد گمنام است
جمله را عارفانه مىگويد
چشم در چشمِ نخلها مانده
است
با دل خسته، چشمِ خوابآلود
بر بلنداى قامت صبرش
نخلهاى مدينه بُرده
سجود
خواب و بيدار، حالتى
دارد
در دلش شورِ مبهمى
برپاست
زن مىآيد به خويش و
پيشِ رُخَش
راهى از خاك تا خدا
پيداست... ***
به عشق كوشيدن:
ز خون كيست كه شور حماسه
مىجوشد
***** ز سعى كيست كه عالم به عشق مىكوشد
ز داغ كيست كه جان زمانه
مىسوزد ***** فلك ز اشك، به دامن ستاره مىدوزد
ببين به عرش، ملائك سرشك
مىبارند ***** بلند نام كسى را به عشق مىخوانند
ز خون اوست، اگر خونِ
عشق در رگهاست *****
ز سعى اوست اگر شور عاشقى در ماست
هلا، تو راه وفا را به
انتها برده ***** ز خود رها شده، در اوج عاشقى مرده!
زبان خون تو، اينك زبان
عاشقهاست ***** سرود سرخ جنون، بر لب شقايقهاست
ببين به عشق رسيده، به
عشق كوشان را ***** شراب حادثه با كام عشق نوشان را!
هلا، حصار ز خون گرد عشق
مىگيريم ***** به پاسدارى او، فوج فوج مىميريم
قسم به خون خدا، عشق
زنده مىماند *****
ببين گلوى بريده به عشق مىخواند: