دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٦٧١ - يد اللّه گودرزى
يد اللّه گودرزى
يد اللّه گودرزى فرزند على اكبر در سال ١٣٤٩ ه. ش در شهر «بروجرد» پا به جهان هستى گذاشت. وى تحصيلات ابتدايى و دوره راهنمايى را در زادگاهش به انجام رسانيد و براى ادامهى تحصيل راهى قم شد و در رشته علوم دينى به تحصيل پرداخت.
دروس حوزه را تا اتمام سطح ادامه داد. سپس وارد دانشگاه تهران شد و به دريافت مدرك كارشناسى زبان و ادبيات فارسى، نائل آمد.
گودرزى از دوران كودكى به شعر علاقه يافت و به حفظ اشعار شعرا اهتمام ورزيد و خود نيز اشعارى مىسرود ولى كار سرودن شعر را به طور جدى از سال ١٣٦٨ كه رسما كار شاعرى خود را آغاز و به انجمنهاى ادبى راه يافت، آغاز كرد.
گودرزى به غير از سرودن شعر به نوشتن مقالات متعدد در موضوع نقد شعر پرداخته و هنر خوشنويسى را تا حدّ ممتاز گذرانده است. هم اكنون به برنامهسازى در صدا و سيما مشغول است. آثار او عبارتند از: «ناگهان بهار»؛ «بگذار عاشقانه بگويم»، «آخرين قبيله شرقى»، «سيماى بروجرد» و «گزيده ادبيات معاصر، شماره ١٣٩».
-*-
در مصاف گلوى تو:
خورشيد سر برهنه برون آمد
چون گوى آتشين و سراسر سوخت
آيينههاى عرش ترك
برداشت، قلب هزار پارهى حيدر سوخت
از فتنههاى فرقهى
نوبنياد آتش به هرچه بود و نبود افتاد
تنها نه روح پاك شقايق
مرد، تنها نه بالهاى كبوتر سوخت
حالت چگونه بود؟ نمىدانم.
وقتى ميان معركه مىديدى
بر ساحل شريعهى خونآلود
آن سرو سربلند تناور سوخت
جنگاورى ز اهل حرم كم
شد، از اين فراق قامت تو خم شد
آرى! ميان آتش نامردان،
فرزند نازنين برادر سوخت
هنگام ظهر كودك عطشان را
بردى به دست خويش به قربانگاه
جبرئيل پاره كرد گريبان
را وقتى كه حلق نازك اصغر سوخت
در آن كوير تفتهى
آتشناك آن قدر داغ و غرق عطش بودى
تا آن كه در مصاف گلوى
تو، حتّى گلوى تشنهى خنجر سوخت
چشمان سرخ و ملتهبى آن
روز چشم انتظار آمدنت بودند
امّا نيامدى و از اين
اندوه، آن چشمهاى منتظر آخر سوخت
مىخواستم براى تو اى
مولا، شعرى به رنگ مرثيه بنويسم
امّا قلم در اول ره
خشكيد، اوراق ناگشودهى دفتر سوخت