دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٠٨ - پرويز خرسند
حيوانى». «محمد» و «على» مىدانستند كه اگر «بدى» حكومت مىكند نه به اين خاطر است كه «خوبى» ناشناخته است. بل به اين جهت كه «خوبى» را سپاهى نيست. «محمد» خوبى را سلاح بخشيد و خوبان را به ميدان خواند. پدرم على، سرباز آن سپاه بود.
حكومت «بدى» پايان يافت، چون خوبى نيرو يافته بود و بدى را كيفر مىداد، و خوبى را پاداش. اسلام مكتب زندگى بود نه مكتب اخلاقى انتزاعى. و پدرم با زندگيش مبلّغ مذهبش بود. مذهبى كه خوب زيستن بود و خوبتر مردن. رسالت نيايم «محمد» و پدرم «على» اين بود كه «خوبى» را وسيله بشناساند نه هدف. مسلمان، خوب بود چون با «خوب بودن» به هدفش مىرسيد كه آزادى و رهايى انسان بود و گسستن زنجيرها. اما هنوز بدن محمد گرم بود و طنين صدايش بر پردهى گوشها كه دشمن راه را عوض مىكرد. و به راهى مىافتاد كه در نهايتش اگر هم از خوبى نشان مىماند، «هدف» بود نه وسيله. و انسان در كمالش مىكوشيد كه «خوب» باشد - و اين يعنى گوسفند بودن و سر به راه بودن - نه اينكه خوبى خون «حركت» و «هجرت» رگهاشان باشد.
راهى آغاز مىشد كه ديگر بار «خوبى» بىسپاه مىماند و «بدى» شمشيرش را از نيام ترس بيرون مىكشيد و اين قلب خوبى بود كه آماج مىشد، اما خوبان را سلاحى نبود. راه عوض مىشد و به جاى شايستگان، فرصت طلبان به حكومت مىرسيدند. و اگر آن روز، روز سقوط انسان نبود، زمينهى سقوط بود. و انسان به سراشيبى مىافتاد كه درّهى مرگش، دهان گشودهى حكومت يزيدى بود. پدرم خطر را حس مىكرد. فرياد مىكشيد، هشدار مىداد. او و مادرم چه بسيار غريبانه هر درى را كوبيدند و «بيدارى» را هديه بردند، اما درى گشوده نشد. و اگر شد، گشايندهى در به دليل اينكه قبلا با ديگرى بيعت كرده است جوابى منفى داشت. هنوز بدن «محمد» گرم بود و طنين پيامى كه در «غدير» افشانده بود، بر پردهى گوشها، كه پدرم تنها مىماند و رنج، مادرم را مىتراشيد. چه جوش و خروشها، و چه بيم دادنها و اميد بخشيدنها كه سودى نداد و گوسفندان، فريب مشتى علف را خوردند كه به بويش راهى سلاّخ خانه مىشدند. و به جاى علف سبز، در پاى «كاخ سبز» معاويه، گردن به تيغ مىدادند و خوراك حكومتى مىشدند كه گوسفندان پروار و صبور و سربراه مىخواهد. من كه اين همه را مىديدم و شاهد مظلوميت مردى بودم كه بزرگترين خصم ستمكار بود، بايد چه تحمّلى مىداشتم كه نشكنم؟
دو
مادرم بسيار جوانتر از آن بود كه طعمهى مرگ شود و من بسيار ضعيفتر از آن بودم كه از چنان پناهگاه امنى به سرما و هول زمستان دنيا بيفتم. «او» پروردهى درد بود و پناه هر كه دردمند. و در آن روز و روزگار - كه بزرگترين دردها، سهم بزرگترين انسانهاست و هر ذرهى شعور كوهى درد به شانه مىنشاند - دردمندتر از على چه كسى بود؟ و پناهگاهى امنتر از دامن فاطمه... كجا؟ تاروپود «فاطمه» از درد بود و خود پيام تسلايى براى هر دردمند. و «على» در گرمى تسلاى او و اميد و ايمانى كه از چشمهايش مىتافت، رنجها را تحمل مىكرد و دوباره به ميدان باز مىگشت. پدرم به خانه كه مىآمد گويى در تراكم دردهاى زمانه به نهايت زندگيش رسيده بود اما از خانه كه مىرفت مىپنداشتى در سپيده دم هستى است و زندگى را از نو مىآغازد. و اين همه از «فاطمه» بود. روزگار «بد» و بدكاران زمانه. على را زخم مىزدند و نگاه مهربان و نوازشگر فاطمه، مرهم آنهمه زخم بود. تا اينكه آوار همهى رنجها مادرم را به خاك نشاند، و «على» با آنهمه زخم - كه خورده بود و مىخورد - چه تنها و بىپناه بود!.
مادر جوانم با جوانى على رفت. با بسته شدن آن چشمها، گويى چشمهى زندگى پدرم خشكيد. شيارهاى چهرهاش به گودى نشست و موها به سپيدى. و على با آن همه زخم، بىدست فاطمه، دست مرهم گذارى نيافت. و زخمهاى ما به درد نشست و