دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٦٥ - حسين اسرافيلى
دشت استاده همچنان خاموش ***** مرد اما در التهاب خطر
*
ابروانى به هم گره خورده ***** سايبان دو چشم همت او
آفتاب ايستاده شاهد رزم ***** حاليا گاه، گاه غيرت او
*
مشكش از انتظار لبريز
است ***** دوخته ديده را به راه فرات
پشت سر چشم تشنگانى چند ***** غرق در گريه، چون نگاه فرات
*
كيست اين كز غبار مىآيد؟ ***** گرد ميدان نشسته بر رويش
تيغ با شيوهى پدر بسته ***** غيرت مرتضى به بازويش
*
اشتياقش كشيده سوى خطر ***** سينه بر تير و دشنه مىسايد
آفتابا تو نيز شاهد باش ***** كز لب آب، تشنه مىآيد
*
مىخروشد چنان كه رعد به
شب ***** دشت مىلرزد از هياهويش
بانگ اللّه اكبرش جارىست ***** از لب تشنهى «بلى١ گويش
*
آن كه ديروز دعوتش مىكرد ***** اينك استاده تيغ كين در دست
دستهايى كه قصد بيعت
داشت ***** حال با تيغ و دشنه پيوستهست
*
ديدهها دوخته به راه
سوار ***** تا كه باز آيد از دل پيكار
تا نمازى دوباره بگزارند ***** خيمهها با حضور آن سردار
*
ديدهى خيمهها هراسان
است ***** تا چه بازى كند قضا اين بار
با سلامت سوار برگردد ***** يا كه اسبش رسد بدون سوار
*
لاشخوران به كينه مىنگرند ***** گوييا تك سوار افتادهست
شير اين بيشه در ميان
انگار ***** با تن زخمدار افتادهست
*
گوييا تشنه كام عشق شده
است ***** از لب تيغ و دشنهها سيراب
[١] اشاره به آيه ١٧٢ سوره اعراف؛ «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَلىٰ» آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: بلى!.