دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١١٣٧ - موافق
چو
ليلا را ز غم بينم خروشان
شوم چون طرّهى اكبر پريشان
به پاسخ زينبش سر بر قدم
بود
كهاى عالم زجودت گشته
موجود
تو آگاهى ز پنهان و پديدار
كه ما را نيست تقصيرى در
اين كار
چو مىكردى طلب يارى ز
ياران
همه بوديم از غم اشك باران
كه ناگه از درون گاهواره
على اصغرت آن شيرخواره
ز ناى حق به گوشش آمد آواز
چو مرغ از آشيان بنمود
پرواز
پى سر باختن خود را بياراست
به پاى مردى از گهواره
برخاست
به خويشش خواند شاه و روبرو
شد
حبابى باز در دريا فرو شد
بديد از جام عشقش مست و
مدهوش
گرفتش بهتر از جان اندر
آغوش
به صورت آب را كرد او بهانه
سوى كوى شهادت شد روانه
همى مىكرد با معبود خود
راز
كهاى آگه ز انجام و ز آغاز
مرا باقى جز اين يكتا گهر
نيست
كه جز سوداى تو هيچش به سر
نيست
ز تو هر گونه آيد جلوه و
ناز
مرا باشد نياز و عجز دمساز
وفا را تا به منزل ره سپارم
مگر باشد كه كام جان برآرم
به چشمم جز فروغت جلوهگر
نيست
ز هستى يك سر مويم خبر نيست