دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٨٨٦ - داورى شيرازى
غير
از بدى نديد ز خلق خدا جزاى ***** تا
خود خدا به حشر چه بدهد جزاى خلق
ظلمى كه بر رسول خدا رفت
و عترتش
هم خود مگر خداى ببخشد
به امّتش
داماد مصطفى كه از او
دين قوام يافت ***** بنگر
چها ز امت بىاحترام يافت
آن مهتر ستوده كه از
احترام اوست ***** اين حرمتى كه ساحت بيت الحرام يافت
معراجش از رسول خدا برتر
است از آنك ***** او بر فراز دوش پيمبر مقام يافت
ديدى چها ز بعد رسول از
لئام خلق ***** آن
سيّد امام و بزرگ كِرام يافت
دستى كه در ز قلعهى
خيبر گرفته بود ***** رنج
رسن١ ز دست يهودان عام يافت
لعنت بر آن خسان كه گرفتند
ازو به ظلم ***** حقّى
كه از رسول عليه السّلام يافت
يك شام را به خواب
نياسود تا به صبح ***** تا صبح عمر او ز اجل ره به شام يافت
يك عمر در صيام به سر
برد واى دريغ ***** ز آن ضربتى كه در شب ماه صيام يافت
دردا و حسرتا كه مرادى
مراد جست ***** تا
تيغش از سرشه مردان مرام يافت
تنها همين نه تارك شير
خدا شكست ***** دين
خداى نيز شكستى تمام يافت
از عترت رسول به جز
دخترى نبود ***** كاندر
سپهر مجد چو او اخترى نبود
چون دورهى تعب به حسين
و حسن رسيد ***** بس
غم كه در زمانه به اهل زمن رسيد
تنها همين نه پيكر اين
شد نشان تير ***** آن را به دل نشست گر اين را به تن
رسيد
آه از شبى كه تشنه
برآورد سر ز خواب ***** آسيمه
سر به كوزهى آبش دهن رسيد
آن آب آتشين چو فرو ريخت
در گلو ***** از
آب زودتر اثرش بر بدن رسيد
زهرى جگر شكاف كه چندان
نفوذ كرد ***** در
آن تن لطيف كه بر پيرهن رسيد
چون پارهى جگر ز گلويش
به طشت ريخت ***** ز آن طشت طعنهها كه به دشت يمن رسيد
رو كرد بر برادر و گفت:
اى عزيز جان ***** ايّام محنت تو و آرام من رسيد
اين گفت و شد خموش و به
بام فلك خروش ***** از
اهل بيت خسته دل و ممتحن رسيد
بردند تا به خاك سپارند
ياورانش
***** كان پيرهزن به كنيهى او تير زن رسيد
از جور امّتان بر پيغمبر
اى دريغ
***** او نيز پاره پيكر و خونين جگر رسيد
چون دور غم به خامس آل
عبا فتاد
دور سپهر كينهاى از نو
بنا نهاد
چون دور روزگار، ستم را
ز سر گرفت
***** رسم و ره جفا به طريقى دگر گرفت
در دودمان احمد مرسل (ص)
شرارهاى
***** از آتش يزيد در افتاد و در گرفت
بر شاه دين زمانه چنان
تنگ شد كه او ***** هم مهر از برادر و هم از پسر گرفت
رو در حرم نهاد و ز دشمن
امان نيافت ***** ناچار
راه مشهد پاك پدر گرفت
[١] رسن: بند، طناب، ريسمان.