دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٠٦٩ - فؤاد كرمانى
چون
وليشان در ولا ثابت بديد ***** پرده از سرّ ولايت بركشيد
شمس ربّانى به اسماء و
صفات ***** جلوه
بر ذرّات كرد از غيب ذات
ذرّهها را گفت آن شمس
منير
***** كه شما را ذات من باشد مجير
گر شما در ذات من فانى
شويد ***** همچو
من خود شمس ربّانى شويد
بحر سبحانى ز غيب آمد به
جوش
***** قطرهها را گفت با جوش و خروش
كز منيد ايجاد اى قطرات
من ***** رجعتان
بايد به سوى ذات من
در من آييد از طريق بىمنى ***** تا ببخشم از فناتان ايمنى
قطره چون خود را نه از
خود مالك است ***** گر نياميزد به دريا هالك است
قطره در دريا نگردد تا
فنا ***** كى
كنندش در غنا مدح و ثنا
من كه شمسم روشن از خود
نيستم
***** شرق از انوار سبحانى ستم
تا نگشتم محو نور ذات او ***** مىنشد در من ظهور ذات او
تا شما هستيد اى
پروانگان
***** پيش اين شمعيد از بيگانگان
هست آن پروانه با من
آشنا
***** كه شود در نار ذات من فنا
سرّ خود آن شعلهى آتش
پسند ***** گفت
و در پروانگان آتش فكند
شمع زان نارى كه در خود
برفروخت ***** با
خود آن پروانگان را خوش بسوخت
قصد آن شمع آمد از خود
سوختن ***** سوختن
پروانه را آموختن
ليل عاشورا كه از غوغا و
شور ***** عاشقان
را بود چون روز نشور
تا سحر چون چشم بىخواب
حسين ***** خواب
رفت از چشم اصحاب حسين
جمع بر اطراف آن شمع
طراز ***** جمله
چون پروانه در سوز و گداز
عاشقان را آن شب از خود
فصل بود
***** روزشان در مرگ روز وصل بود
چون پديد آمد ز مشرق
صبحدم ***** شاه
عشق از خيمه بيرون زد قدم
تافت از برج حرم
خورشيدوش ***** چون
نجوم اصحاب محو از پرتوش
ديد ناگه آن شه خُلّت١ نشان ***** كربلا را قلزمى آتشفشان
گرد آتش يافت چون دودى
سياه ***** در
تهاجم اهل دوزخ را سپاه
چون نبودش غير نور حق به
ديد
***** هم به ديدش نار نور آمد پديد
يافت از حق آتشى افروخته
***** كاتش از حق غير حق را سوخته
و آتش از باطن همين كرد
اين ندا ***** من
نيم آتش منم نور خدا
چون در آتش سرّ حق ديد
آن خليل ***** همچو
موسى آمدش آتش دليل
تاخت در آتش سمند آتشين
***** بانگ زد «كانّى
سبقت العالمين»
بر حسين آن آتش آمد
گُلِسْتان ***** وز
گُلِسْتانش جهانى گُلستان
[١] خُلّت: دوستى.