دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٠٤٩ - مدرس اصفهانى
از
حلقههاى چشم و ز گيسوى عقاب١ را ***** ليلى ركاب و زينب مضطر عنان گرفت
جان عزيز شاه جهان را به
لب رسيد ***** دهر
آن جهان جان چو ز جانِ جهان گرفت
چون عاشقان عرش به سير
جنان شتافت ***** چون طائرانِ خلد ره آشيان گرفت
دشمن گرازوار، گريزان شد
از هراس
***** خاتم شبيه خاتم پيغمبران گرفت
لب تشنه جان سپرد لب آب،
آن كه خضر
***** ز آب دهانش زندگى جاودان گرفت
شهزاد چون سوار بر اسب
عقاب شد
***** بابش پياده دست سوى آسمان گرفت
گفت: «اى خدا، تو شاهدى
اينك كه راه رزم ***** بر
ناكسان، پيمبر آخر زمان گرفت
آن پيكرى كه زينت آل
رسول بود ***** از
هر كنار تير بلا در ميان گرفت
اينك علىِّ اكبرم از ظلم
و كين كُشند
قوم رسول بين، كه رسول
امين كُشند»
٥
آه از دمى كه غرقه به
خون در برابرش ***** افتاده
ديد قامت زيباى اكبرش
يك جا به خاك خفته
جوانان مهوشش ***** يك سو به خون تپيده علمدار لشكرش
پامال يك طرف شده پاهاى
قاسمش
***** بر تير كين هدف شده حلقوم اصغرش
عالم به آب غرقه شود،
تشنه جان سپرد ***** شاهى كه بود آب روان مهر مادرش
چون ديد كشته اكبر و
عبّاس و قاسمش ***** چون ديد تشنه اصغر و عثمان و جعفرش
آمد به سوى نعش على اكبر
جوان
***** بنهاد سر به سينه و بنشست در برش
گفت: «اى نديده كام كه
خوش خفتهاى به خاك ***** بعد از تو خاك بر سر دنيا و افسرش
اى سرو سرفرازتر از
طوبى، اى كه كَند ***** باد سموم حادثه از ريشه تا برش
گشتى تو اختر سحرى زان
نهان كه چرخ ***** همچون تو كوته است سحر عمر اخترش
خفتى تو ز استراحت و باب
غريب را
***** الاّ غمت نمانده پرستار ديگرش
گر ناطق است ذكر تو پيدا
به منطقش
***** ور ساكت است ياد تو پنهان به خاطرش
چون تشنهلب شهيد شدى از
ره جفا
بعد از تو خاك بر سر
دنياى بىوفا»
٦
از ياوران حىّ٢ چو تهى
شد خيام وى ***** وز بهر وى نماند كس از ياوران وى
طى شد بساط صبر حسين آن
زمان كه ديد ***** كو
را بساط هستى اصحاب گشته طى
شه چون جُدَى ستاده و
برگرد او عيال ***** چون فرقدان دو ديده گشادند بر جُدَى
آمد به سوى خيمهى عباس
و اكبرش
***** خالى فتاده ديد چو بستان به فصل دى
[١] عقاب: اسب حضرت على اكبر (ع).
[٢] حىّ: در اينجا ظاهرا به معنى قوم و قبيله است.