دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٠١٤ - الهامى كرمانشاهى
چرا
بر به سالار فرخنده نام ***** به
فرمانگزارى نكردى سلام؟
بدو گفت مسلم كه
فرمانرواى
***** مرا نيست جز پور شير خداى
سلام ار به فرماندهى
بايدم ***** بدان
شاه دنيا و دين شايدم
از اين گفته فرمانده بد
سگال
***** برآشفت و زد بانگ بر بىهمال١
كه اى فتنهگر مرد
پرخاشجوى
***** از اين فتنهجويى چه ديدى بگوى؟
كه بر تافتى رخ ز امر
امام
***** سر دين پژوهان كنارنگ شام
چو فرّخ سپهدار از او
اين شُنفت ***** خروشيد
بر مرد ناپاك و گفت:
«تو رخ تافتستى از امر
امام ***** نهادستى
اندر ره فتنه گام
نباشد امامى به روى زمين ***** به جز پاك سبط رسول امين
روا نيست اى كافر زشت
نام
***** كه خوانى زنازادگان را امام
امام آن بود كش به دين
اندرا
***** خداوند بگزيد و پيغمبرا»
چو بشنيد اين كافر
زشتخوى
***** بدو گفت كاى مرد پرخاشجوى
جز امروزت از زندگى بيش
نيست
***** به مرگ تو شاه تو خواهد گريست
به بام دژ اندر ببرّم
سرت
***** وز آن جا به كوى افكنم پيكرت
كه از هاشمىزادگان زين
سپس
***** نگردد دگر گِرد آشوب، كس
بدو گفت شير نيستان رزم
***** چو در كشتنم كردهاى عزم جزم
گُزين كن ز مردان اين
انجمن ***** يكى
را كه بنيوشد او رازِ من
كند آن چه گويم پس از
مردنم ***** نينديشد
از كينهى دشمنم
بدو گفت پور زياد اين
چنين
***** كه يك تن خود از انجمن برگُزين
نگه بر چپ و راست مسلم
فكند
***** بدان بد سگالان ناهوشمند
در آن انجمن زان بزرگان
كه ديد ***** عمر
زادهى سعد را برگزيد
بدو گفت زين خيل ناپاكزاد ***** شمارى تو خود را قريشى نژاد
به نزد من آى و فرادار
گوش
***** به گفتار گوينده بسپار هوش
بتابيد ازو زادهى سعد
روى
***** نمىخواست رفتن به نزديك اوى
بدو گفت فرمانده زشت كيش ***** كه بشتاب نزد پسر عمّ خويش
زمانى به گفتار او گوش
دار
***** هرآن آرزويى كه دارد برآر
به فرمان او پور سعد
پليد
***** بر مسلم پاك گوهر، حميد
بدو گفت سالار، بگمار
هوش
***** سه اندرز دارم بدان دار گوش
نخست آنكه هفتصد درم
وامدار
***** شدستم درين فتنهپرور ديار
تو بفروش درع و سمند مرا ***** همان آبداده پرند مرا
[١] - همان: نظير و مانند.