دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٢٢٥ - حميد سبزوارى
حميد سبزوارى
حسين ممتحنى، متخلّص به «حميد» معروف به سبزوارى، فرزند عبد الوهاب، در سال ١٣٠٤ ه. ش در شهر سبزوار قدم به عالم وجود نهاد. وى در خانوادهاى پرورش يافت كه رنج فقر و تهيدستى را احساس كرد و زندگى را با دشوارى سپرى ساخت. پس از اتمام تحصيلات به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و به نام آموزگار به تدريس در مدارس شهر خود به خدمت اشتغال ورزيد.
ممتحنى از آنجا كه دوران زندگى را همواره با فقر و محروميت گذرانيد، روح پرخاشگرى و عصيان در وى ظاهر گرديد و چون داراى ذوق و قريحهى شاعرى بود به سرودن اشعار انتقادى پرداخت تا اينكه منجر به اخراجش از آموزش و پرورش گرديد. وى پس از سالها بيكارى و دربهدرى سرانجام به استخدام بانك بازرگانى درآمد و پس از سالها خدمت بازنشسته شد.
استاد شاهرخى (جذبه) در مقدمهى تحليلى فاضلانهاى كه بر «سرود درد» نگاشته، چنين مىگويد: «آثار و سرودههاى سبزوارى به دو بخش منقسم است: قسمتى كه محصول و مولود دوران اختناق است كه شاعر با شجاعت و شهامت و ايمان راسخ بر حكومت تاخته و اوضاع آن را نكوهش كرده است، در ميان آن آثار به حق سخنانى بس بلند و فاخر و شورانگيز يافت مىشود كه از قدرت طبع و صفاى قريحه و مهارت شاعر حكايت دارد و خواننده را به تحسين وامىدارد. قسم دوم آثار، پس از پيروزى انقلاب است».
غالب سرودهاى ماندگارى كه در مناسبتهاى مهمّ بعد از پيروزى انقلاب اسلامى از صدا و سيماى جمهورى اسلامى پخش گرديده است از آثار اوست.
حميد سبزوارى پس از پيروزى انقلاب در شوراى وزارت ارشاد اسلامى عضويت يافت و مشغول كار شد و نيز با صدا و سيماى جمهورى اسلامى همكارى كرد.
حميد در سرودن انواع شعر طبع آزمايى كرده و توانايى خود را نشان داده است. از اين شاعر دو مجموعه شعر به نامهاى «سرود درد» و «سرود سپيد» طبع و نشر يافته است١.
-*-
لاله خونين سر زد از
دامان خاك
***** شرمگين شد، چهر مهر تابناك
صبح، بر روى شقايق خنده
زد
***** نقش خون بر رفته و آينده زد
آفتابى سرخ از يثرب دميد
***** نينوا را دامن اندر خون كشيد
شد زمين گلرنگ و شد آفاق
سرخ
***** شهر سرخ و كوچه سرخ و طاق سرخ
فرش را امواج خون در
برگرفت
***** عرش از معراج خون زيور گرفت
***
مصطفى گلبوسه بر آن لاله
زد ***** ز
آتش شوقش به لب تبخاله زد
مرتضى خندان به چهرش
بنگريست
***** كاين گل محراب خونين على است
[١] سخنوران نامى معاصر ايران؛ ج ٢، ص ١١٨٤.