دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٩١ - صفى على شاه
دردمندى
اى خوشا بر حال او ***** كه تو پرسى از كرم احوال او
گر تو پرسى حال بيماران
غم
***** بس گوارا باشد اين درد و الم
چونكه زنجير تو را من
قابلم ***** زير
اين زنجير خوش باشد دلم
من به زنجير تو دارم
افتخار
***** شير حق را نيست از زنجير عار
ناطق آمد نقطهى ذات على
***** شد على برهان اثبات على
كنز مخفى بود چون ذات
على ***** گشت
از ذات على هم منجلى
هست رازى اندرين معنى
خفى
***** چون نگويد چونكه مىداند صفى
نى ندانم چنگ ذوقت ساز
نيست
***** گوش هركس لايق اين راز نيست
حق تعالى بر صفّى ممتحن ***** كشف كرد اسرار خود رانى بمن
گنج علم علم الاسماء
صفيست
***** نى صفّى اينهم ز اسرار خفيست
آنكه در من دم زمن زد نى
منم
***** مشنو اينهم ز اسرار خفيست
راز حق را اى اخى نبود
حجاب
***** پردهى آن خود تويى نيكو بياب
پرده ز آن هشتند پيش
خانهها ***** تا
نهان مانند از بيگانهها
هستى تو مردم بيگانه است ***** پرده ز آن بهر تو پيش خانه است
تا تو را باقيست زين
هستى كمى ***** شاهد
آن راز نامحرمى
الغرض گرديد يكجا منجلى ***** نقطهى ذات حسين اندر على
بود دريايى نهان در زير
كف
***** جوش كرد از قعر و كف شد برطرف
موج زن شد بحر ذخّار
وجود ***** وز
على فرمود اظهار وجود
چون على در ملك دين شد
پادشاه
***** عزم ميدان كرد شاه از خيمهگاه١
***
مكالمه امام (ع) با فرزندش حضرت سكينه (س):
شد سكينه دامنش را
برگرفت
***** داستان عاشقى از سر گرفت
كاى پدر دارى دگر عزم
كجا ***** دل
ز ما بگرفتهاى ديگر چرا
مر ز ما ظاهر خطايى ديدهاى ***** كه دل از ما بىكسان ببريدهاى
گفت شه دارم هواى كوى
دوست
***** آنكه در هر جا نگهدار تو اوست
مىروم گر من خدا يار
شماست
***** ظاهر و باطن نگهدار شماست
مر على شد بر شما شاه و
امي
***** ر با على همراه خواهى شد اسير
در اسيرى او شما را ياور
است
***** تا به مقصد رهنما و رهبر است
چون على شد رهنما اى نور
عين
***** مىرساند عنقريبت بر حسين
اين بگفت و تاخت در
ميدان سمند ***** من چگويم ز اين پس آمد نطق بند
[١] همان؛ ص ٢٨٨-٢٩٠.