دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٠٣٠ - صامت بروجردى
ايوب
را عنان تحمل شده ز دست ***** يعقوبسان به كلبهى ماتم گريسته
در هر بهار غنچه سورى به
گلستان
***** با ياد لعل خشك تو شبنم گريسته
دشمن حضور غربت تو ديده
همچو دوست ***** بيگانه در غم تو محرم گريسته
خير البشر براى على اكبرت
به خلد
***** تا بر نهد به داغ تو مرهم گريسته
هم در مدينه فاطمه، هم در
نجف على
***** با قلب زار و با كمر خم گريسته
هركس كه ديد پيكر در خون
طپيدهات
***** گر خون گريسته به خدا كم گريسته
«صامت» نزار گشته و بهر تو
زارزار
***** هرساله همچو ماه محرّم گريسته
***
ماند چون جسم حسين تشنه لب
در آفتاب ***** من ندانم از چه زيور بست ديگر آفتاب
زخم تير و نيزه و شمشير
دشمن بس نبود ***** از چه مىتابيد بر آن جسم بىسر آفتاب؟
بود گر در دامن زهرا سر آن
تشنهكام ***** از چه نامد شرمش از خاتون محشر آفتاب
سر برهنه، پا برهنه، كودكان
در به در ***** خار ره بر پا، به دل اخگر، به پيكر آفتاب
ديد چون نيلى رخ اطفال را
از جور خصم ***** كرد موج خون روان، از ديدهىتر آفتاب
چادر عصمت چو بردند از سر
زينب فكند ***** شب كلاه خسروى در چرخ از سر آفتاب
سر برهنه ديد زينب را چو در
بزم يزيد
***** شد نهان در ابر از شرم پيمبر آفتاب