دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٨٩٧ - فدايى مازندرانى
تن
داده بر گذشتن جان از ره وفا ***** سر
داده بر كمند قضا با رضا حسين
گه سر نهاد بر سر خاكستر
تنور ***** گاهى
به نيزه، گاه به تشت طلا حسين١
***
شب عاشورا:
فرياد از آن شبى كه به
فرداش شد شهيد ***** سلطان
دين حسين به كام دل يزيد
آه از شبى كه زينب دل
خستهى فگار٢ ***** دل
در برش چو بِسمِل٣ خون غرقه مىتپيد
آن شب ز جوش ناله دل
آسمان شكافت ***** آن
شب ز بار درد قَدِ نُه فلك خميد
آن شب گريست زهره و
شِعرى گشوده مو ***** وز گَردِ غم به صورت مه شد كَلَف پديد٤
آن شام شد ز پردهى ظلمت
سياهپوش ***** وان
صبح از سفيده گريبان خود دريد
آن شاه كم سپاه در آن شب
به لشكرش
***** حرفى به گريه گفت كه از چرخ خون چكيد
كاى دوستان نمانده مرا
عمر جز شبى ***** فردا همين گروه ستمكارهى پليد
از راه كينه تيغ بر آل
نبى كشند ***** خواهند
با ستيزه سرم را ز تن بُريد
گر من غريق لُجّهى٥ اندوه و غم شدم
***** بارى شما تمام از اين ورطه پا كشيد
مقصود اين گروه به قتل
من است و بس ***** اكنون
اجازت است كه از من جدا شويد
اينك كه شب رسيده و
تاريك شد جهان ***** زين دشتِ فتنهخيز به سوى وطن رويد
تابَد عَلَى الصّباح٦ چو از مشرق آفتاب
***** تنها من و سپاه به خون تشنهى يزيد
از شه چو اين ترانه
شنيدند سروران ***** گفتند
كاى ستوده تو را ايزد مجيد
پروانه دل ز شمع نه از
سوختن كَنَد ***** بر
بلبلى چه باك خارِ گلشن خليد
ماييم و خاك كوى تو تا
جان ز تن رود ***** كَنديم
در هواى تو از جان خود اميد
هستى نه سرورى كه ز تو
سر شود دريغ ***** باشى
نه دلبرى كه توان از تو دل بريد
فرداست در مناى تمنّاى
ترك سر
***** بر طائفان كعبهى كوى تو روز عيد
آن روسيه كه روى خود از
خونِ خود نكرد ***** در يارى تو سرخ، كجا گشت رو سفيد
عشاق خود، چو راست
نواديد شه نمود ***** از
مصدر كرامت خود معجزى جديد
بنمودشان ميان دو انگشت
خويشتن ***** چيزى
كه چشم هيچ كس مثل آن نديد
آن شب بُرير داشت سرِ
شوخى و مزاح ***** گفتش
يكى ز لشكر شاهنشه شهيد
[١] ديوان فدايى؛ ص ٣٣.
[٢] فگار: آزرده، مجروح.
[٣] بسمل: گلو بريده، نيمه جان، هر چيزى كه آن را ذبح كرده باشند و وجه تسميهاش آن است كه در وقت ذبح كردن بسم اللّه مىگويند.
[٤] كلف: هر لكه كه در آفتاب و ماه ديده مىشود.
شعرى: شعرا: نام دو
ستاره است يكى شعراى شامى و ديگرى شعراى يمانى. ليكن چون شعراى يمانى درخشندهتر و
معروفتر است مراد از آن شعراى يمانى است. در شعر فارسى شعرى نمودار بلندى قد و اعتلا
و درخشندگى و فخر و سعادت است.
[٥] لُجّه: عميقترين جاى دريا، ژرفترين قسمت آب.
[٦] على الصّباح: صبحگاه، بامدادان.