دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٣٨٣ - محمد على مجاهدى
زان سپس در عرصهى غيب و شهود ***** ذكر تسبيح ملك، تكبير بود
***
عريانى خوشست!
چون كه (عابس) گرمى
هنگامه ديد *****
خون غيرت در رگ جانش دويد
گفت با خود: مرد بايد
بود مرد ***** خوش بود از مرد، استقبال درد
چون به جانش آفتاب عشق
تافت ***** در حريم بادهخواران، بار يافت
دست شوقش دامن ساقى گرفت ***** وز كفش جام هو الباقى گرفت
گفت: خواهم در رهت قربان
شدن ***** ترك هستى گفتن و، عريان شدن!
گفت: اى آشفته حال پاك
باز! *****
زود آوردى به ما روى نياز
اين چه راه و رسم مستى
كردنست ***** كى زمان ترك هستى كردنست؟
گفت: اى جانم فداى جان
تو ***** دست كى بردارم از دامان تو؟
كربلا جز سرزمين عشق
نيست ***** مذهب من، غير دين عشق نيست
خواهم اينك در دل آتش
شدن ***** چون طلاى ناب پاك از غش شدن
*
ديد ساقى مستيش افزون
شدهست ***** پاك از عشق خدا مجنون شدهست
بهر جانبازى ز جان آماده
است ***** خود نخورده باده، مست افتادهست
تا دل او بيش ازين نايد
به درد ***** رفت و فرمان شهادت مهر كرد
*
رفت عريان سوى ميدان بىشكيب ***** كاين منم من، عابس بن بوشبيب
بس كه كشت و ريخت خون از
حد فزون
***** كشتى خود ديد در گرداب خون
ديد وقت جانسپارى آمدهست ***** جان به لب، از بىقرارى آمدهست
لاجرم رو جانب اصحاب كرد ***** جمله را از گفتهاش بىتاب كرد
گفت: اى دردى كشان مىپرست! ***** پاى بايد زد به فرق هرچه هست
راه، كوتاهست و منزل بس
قريب ***** يك قدم ماندهست تا كوى حبيب
چون علم از شوق دل
افراشتم ***** اين قدم را زودتر برداشتم
شوق او از كف عنان من
ربود ***** و آن زره انداختن از من نبود!
دست اگر از خويش افشانى
خوشست ***** جامه بيرون كن كه عريانى خوشست
***
آب را سيراب كرد:
چون خدا آن قدّ و قامت
آفريد ***** نسخهى روز قيامت آفريد
شد قد و بالاش، محشر
آفرين ***** قامتش را گفت محشر: آفرين!