دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٠٥١ - مدرس اصفهانى
در
اين عزا ز چشمهى چشم رسول بود ***** خونى كه آسمان به دل شيخ و شاب كرد
با هيچ آفريده روا نيست
آنچه شمر
***** با بهترين سلالهى ختمى مآب كرد
آنان كه بود از رُخشان
مهر در حجاب ***** بر اشتران سوار، فلك بىحجاب كرد
سبط نبى، پناهِ عجم،
سيّدِ عرب
لب تشنه جان سپرد لب آب،
تشنهلب
٩
افتاد چون گذار اسيران
به قتلگاه
***** شد گريه تا به ماهى و شد ناله تا به ماه
هم غرقه گشت پيكر ماهى ز
سيل اشك ***** هم
تيره گشت آينهى مه ز دودِ آه
جمعى گشادهروى در افغان
«يا أبا» ***** قومى پريش موى به فرياد «يا اخاه»
از گريه گشت ديدهى
كروبيّان سپيد ***** از مويه گشت چهرهى قدّوسيان سياه
گفتا سكينه مويهكُنان
موكَنان به باب ***** كامشب كجا بريم من و خواهران پناه
يك كاروان صغير چه گوئيم
و يك گروه
***** يك خاندان اسير چه سازيم و يك سپاه
گويا كه هست بردن ناموس
ما ثواب
***** گويا كه نيست ريختن خون ما گناه
آمد ز خيمه دختر مير عرب
برون
***** ناگاه اوفتاد بر آن پيكرش نگاه
بر خاك تكيه كرد تنى ديد
ناتوان
***** كو را به دوش ختم رُسُل بود تكيهگاه
دشمن برهنه كرده تنش را
پى لباس
***** ظالم جدا نموده سرش را پى كلاه
پس با تن شريف برادر
خطاب كرد
وز آه آتشين دل عالم
كباب كرد
١٠
گفت: «اى به خون تپيده
مكرّم برادرم ***** كافتادهاى به روى زمين در برابرم
آيا تو آن حسين منى، كز
شرف نمود
***** بر دوش خود سوار، ترا جدّ اطهرم؟
گر من كفن نكردم و
نسپردمت به خاك ***** معذور دار از آنكه به سر نيست معجرم
بر خاك مىنشينى و مىبينمت
به چشم
***** اى خاك بر سرم، كه من از خاك كمترم
گفتى ميا ز خيمه برون،
رخ مكن كبود ***** تا نزد دشمنان ننمائى محقّرم
در خيمهگه نشستم و
بيرون نيامدم ***** تا
شد دو تا ز تيغ جفا فرق اكبرم
صابر شدم به هر ستم و هر
بلا، ولى
***** هرگز نمىرود دو مصيبت ز خاطرم
اين داغ سوزدم كه ميان
دو نهر آب
***** لب تشنه جان سپردهاى اندر برابرم
اين درد كاهدم كه يكى
كهنه پيرهن ***** گفتى بده كه تا نبرد كس ز پيكرم
آن پيرهن به جسم شريفت
نماند و گشت ***** عريان در آفتاب تنت، خاك بر سرم
برخيز كز وداع تو بر جان
زنم شرار
***** كاينك ز خدمتت به تحسّر مسافرم»
پس قصّه ختم كرد و به
محمل سوار شد
از پرده بىحجاب برون
پردهدار شد