دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٣٣٤ - جعفر بابايى حلاج
جعفر بابايى حلاّج
جعفر بابايى متخلّص به «حلاج» فرزند على كرم در سال ١٣١٥ ه. ش در تهران قدم به عرصهى هستى نهاد. حلاج، با تحصيلات رسمى اندك به شغل حلاّجى و ندّافى اشتغال دارد و براساس همين پيشه است كه تخلّص «حلاّج» را براى خود برگزيده است.
از هيجده سالگى شروع به سرودن شعر نمود و اشعارش بيشتر در قالب غزل و قصيده به سبك هندى و اكثر در مدايح و مراثى ائمهى اطهار است١.
-*-
سرچشمهى حيات:
در خيمهگه نيافت چو در
مشك آب آب ***** آنگه سكينه كرد به سقّا خطاب، آب
سيرابتر ز لعل بدخشان
چو داشت، لب ***** موج شرر فكند بر آن لعل ناب، آب
عالم به سيل اشك نشست آن
زمان، كه گفت *****
سرچشمهى حيات دو عالم به باب، آب
اذن نبرد، سرور لب
تشنگان نداد ***** فرمود، با محيط ادب، آن جناب، آب
عبّاس را به سينهى بىكينه،
زد شرار
***** شد تا به نهر علقمه در پيچ و تاب، آب
صفهاى سركشان ز كف داده
اين شكست
***** آنسان كه گشت خيره ازين فتح باب، آب
در آب گشت تا رخ آن ماه،
منعكس ***** الماس نور يافته از آفتاب، آب
تا پيش لب ببرد كف آب را
بريخت ***** از شرم شد به حضرت عبّاس آب، آب
هرچند تشنه بود ولى تر
نكرد لب ***** دامن گرفت از پسر بو تراب، آب
لب تشنه شد برون ز فرات
آن بزرگ مرد ***** با آنكه داشت خنگ ورا تا ركاب آب
بيدستى و، حفاظت مشك و
با عناد خصم ***** گردد سياه خانهى صبرت، بر آب، آب
تا ماه را، عمود، هلالى
نمود، ريخت *****
بر دامن سپهر، ز چشم سحاب آب
تيرى گذشت از سر شستى به
سوى مشك ***** عبّاس را نمود ازين غم كباب، آب
اسرار قبر كوچك و آن
قامت رشيد
***** افشا كند به عرصهى يوم الحساب، آب
گويد سخن ز سوز جگر گوشهى
حسين (ع) ***** «حلاج» بگذر چو زهر نهر آب، آب
[١] شاعران تهران از آغاز تا امروز؛ ج ١، ص ٢٩٣.