دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٦٨ - نيّر تبريزى
خسرو
حسن تو تا نرگس مستانه گشود ***** كوس تعطيل به بام در ميخانه زدند
پرده بردار ز رخ تا همه
اقرار دهند ***** رقم
قصهى يوسف نه به افسانه زدند
دل سودايى من سلسلهى
عقل گسيخت ***** از
سر موى توام بند حكيمانه زدند
خرمن مشك سيه بود كه مىرفت
به باد ***** بامدادان
كه سر زلف ترا شانه زدند
آفت شيشهى حسن تو
پريچهره مباد ***** كودكان
اين همه گر سنگ به ديوانه زدند
زاهد و دانهى تسبيح و
من و خال نگار ***** چكنم دام مرا بر سر اين دانه زدند
بلبلان بىخبرند از اثر
آتش عشق ***** پس
همين قرعه به نام من پروانه زدند
سر ما و قدم دوست گر
ابناى ملوك ***** تكيه
بر بالش تمكين ملوكانه زدند
دلم از خطهى تبريز به
زنهار آمد ***** «نيّرا»
خيمهى ما بين كه به ويرانه زدند١
***
چون سحرگه چهرهى صبح
سفيد
***** شد ز پشت خيمهى نيلى پديد
آسمان گفتى گريبان كرده
چاك ***** در
فراق آفتابى تابناك
خود ز مشرق سر برهنه شد
برون ***** چون
سر يحيى ميان طشت خون
پس ندا آمد كه اى خيل
اله
***** هين برون تازيد سوى رزمگاه
بر ركاب پاى مردى پا
زنيد ***** خويش
را مستانه بر دريا زنيد
هين برون تازيد اى مستان
عشق ***** باده
مىجوشد به تاكستان عشق
جرعهاى ز آن بادهى بىغش
زنيد
***** خود سمندروار، بر آتش زنيد
هين برون تازيد اى شيران
جنگ
***** عرصه را بر روبهان داريد تنگ
ايّهَا اللَبْ تشنگان
آبِ ميغ ***** آب
حيوان مىرود از جوى تيغ
هين برويد تازيد لبها تر
كنيد
***** ياد محنتهاى اسكندر كنيد
چون شنيدند آن يلان رزم
كوش
***** از فراز عرش پيغام سروش
محرمان كعبهى ديدار رب
***** جمله بر لبيك بگشادند لب
بهر قربان نگاهش از
ميقات شوق
***** هدى٢ بختيهاى
جان كردند سوق
وارث حيدر شه والا مقام ***** شد برون از خيمه چون بدر تمام
شد ز كوه طور سينا جلوهگر ***** نور خلاّق هيولا٣ و صُور
شمع دين مشق كرد مشكوة
ستور
***** پردهدر شد طلعت اللّه نور
آفتاب از بهر آن شاه
فريد ***** بارهى
گردون به زير زين كشيد
جبرئيل آمد ز گردون با
شتاب ***** با
دو پر بگرفت آن شه را ركاب
[١] گنجينه نياكان؛ ص ١٠٦٣-١٠٦٦.
[٢] هدى: راهنمايى.
[٣] هيولا: مادهى اوليهى عالم كه همواره متصوّر به
صور و متقلب به احوال و اشكال و هيأت مختلف است.
ابن رشد گويد: هيولا
عبارت از تنها امرى است كه علت كون و فساد است و هر موجودى كه عارى از آن طبيعت
باشد، غير كائن و غير فاسد است.