دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٦٠٩ - يوسفعلى مير شكاك
و تمام رسالتش به پايان رسيده است
***
ذو الجناح
بىسوار مىگردد
و خيمهها در آتش
خطبه مىخوانند
***
قمار اشك:
بسم اللّه مىخوانم قنوت
ديگر خود را ***** به پاى حضرتت مىافكنم امشب سر خود را
گلى رقصيد و سقف آسمان
در حيرتم گم شد *****
كمى از آب و خاك و عشق رستنگاه مردم
شد
من از هنگامه مىگفتم كه
پشت آسمان لرزيد ***** زمين با باورى اندوهگين در ديدهام
چرخيد
خدا بر بندگانش عشق مىبارد
لبى تر كن ***** جنون سنگ را از خاك باران خورده باور
كن
به باران غزلهاى شما
آبىتر از رودم ***** چه مىشد زودتر مىآمدم آن روز و مىبودم
زبان شعله كم مىآورد و
در وقت گل گفتن ***** چرا از كعبه برگشتيد در هنگامهى رفتن
به قربانگاه، هفتاد و دو
تن خورشيد آوردى *****
خدا را هر كسى مىديد و مىفهميد
آوردى
نمىدانم جنون رنگ كبودى
داشت يا قرمز *****
فقط مىدانم از نسل تو بايد گفت يا
هرگز
شكوه آسمانت را ببار و
قسمت ما كن *****
امير عشق با لب تشنگان خود مدارا كن
چه ميخواهى كه در خون مىكشى
مردان دينت را ***** چرا بر خاكهاى تشنه مىسايى جبينت را
سرافرازى اگر شرط است سر
را از زمين بردار *****
خداوندا غبار از چهرهى زيباى دين
بردار
هزار اما و پرسش در
دهانم نقش مىبندد ***** بگو رازى كه روى استخوانم نقش مىبندد
قمارى بود و عشقى بود و
حالى بود ميدانم ***** براى دست و دل شستن مجالى بود مىدانم
چه خواهشها كه با نوش
لبى لبريزتر مىشد *****
عطشهاى ز لب افتاده ناپرهيزتر مىشد
و لبها از عطش پر بود و
آب از ترس مىلرزيد ز ***** مين از اين همه درياى خاك اندود مىترسيد
چه ترسى بود من افتاده
بودم سرد در بستر *****
زمين از آسمان هر لحظه مىافتاد
بالاتر
و من افتاده بودم با لبى
عطشان به پاى تو *****
كه ناپيدا شوم در جزر و مدّ ربّناى تو
دهل افتاده بود و من نمىديدم
دهلبان را ***** حريم افتاده بود و من نمىديدم نگهبان
را
نگاه ماه بر پيشانى سرخ
عَلَم افتاد *****
هوا در ابر چرخى خورد و خورشيد از قلم
افتاد
عَلَم رقصيد و خون عشق
جارى تا فرات آمد *****
و مشكى تشنه لب از چشمهى آب حيات آمد
دو دست از پيكر عباس پشت
علقمه گم شد ***** فرات آشفتهى آشفته از نفرين مردم شد
غرور مشك خالى شد ز چشم
كودكان آن روز *****
تمام رودها خشكيد زير آسمان آن روز
يكى گفتا عزادار وفاى آب
شد دستى ***** يكى مىگفت اى ماه از كدامين آسمان
هستى؟!