دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١١٥٣ - عبد الحسين وكيلى (آهى)
عبد الحسين وكيلى
شيخ عبد الحسين وكيلى، متخلّص به «آهى»، فرزند شيخ محمد تقى، در سال ١٢٨٥ ه. ش در شهر قم ديده به جهان گشود.
وى در كودكى از مكتب گريزان بود و علاقهاى به تحصيل از خود نشان نمىداد ولى بالاخره با اصرار زياد پدر به تحصيل علوم دينى ترغيب و در سلك روحانيت در آمد.
آهى پس از اتمام دوره سطح در درس خارج اساتيدى چون آيه اللّه حجّت و آيات عظام بروجردى، گلپايگانى و شريعتمدارى شركت جست.
آهى در سرودن شعر فارسى و عربى مهارت داشت و آثارى از خود به جا گذاشته است كه همگى منظوم است از جمله: يك دوره مختصر فقه به نام «لئالى الفقهاء»، «لوح القلم»، «تخميس الكواكب الدّريه فى مدح خير البريّه» كه به چاپ رسيده است ديوان اشعارش متجاوز از يكهزار و پانصد بيت در مدايح و مراثى اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است.
آهى در سال ١٣٦٥ ه. ش بدرود حيات گفت و در صحن حضرت على بن جعفر (ع) در شهر قم مدفون گرديد.
-*-
مژده رسيد آشكار، ز فضل
پروردگار
***** كه پاك و پاكيزهدار، عذار را از غبار
لرزه بر اندام بيد، بداد
باد اميد
***** بر او در اين دم دميد روح و نشاط بهار
فكنده بر فرق دى حرير
استبرقى
***** به عارضش شد هزار، حلّى و زيور نثار
ز قامتش شد قيام، قيامت
خاصّ و عام ***** كه نيست در وى حرام، جام مى خوشگوار
شبنم ابر بهار، نشسته بر
مرغزار
***** همچو دُر آبدار بسته به زلف تتار
شاخه شمشاد شاد، گشت ز
باران و باد ***** تاك
ز دامن بزاد، چنين در شاهوار
فرش زمرّد نگر بر زبر
دشت و بر
***** نگر شجر پر ثمر، ز شبنم نوبهار
نسيم صبح سعيد از افقش
چون دميد
***** فروغ سرخ و سفيد بداد بر سبزهزار
برون كشيده چمن ز خاك
تاريك تن ***** ياسمن
و نسترن، رسانده خود را به دار
شكوفه در خود طپيد،
پيرهنش را دريد ***** چهچه بلبل رسيد، بر زبر شاخسار
بيا بزن مطربا، بر دف و
مزمار ونا ***** بشو
تو نغمه سرا، همچو هزاران هزار
كشيد لعيا قدم، برون باغ
ارم ***** قابله
شد در حرم، بر تن چون گلبهار
به كوثر و سلسبيل، ز
سُندس رنگ نيل ***** بشست
و پوشيد بر، گل هميشه بهار
خود متجلّى بگشت ز جلوهاش
سست دست
***** نقاب ظلمت ببست، خور به رخ شرمسار
نمود بيرون قمر، ز ابر
تاريك سر
***** جامهى خجلت به بر، گرفت از ابر تار
مشترى آمد نشست به گوشهاى
***** در شگفت كليد جنت گرفت در گرو روى يار
فطرس مطرود ديد، همره
روح الامين ***** خيل
ملك را بديد، به ديدگان بىشمار
بگفت اى جبرئيل، مگر به
امر خليل ***** گشته
از اين قال و قيل روز نشور آشكار