دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٤٠٩ - پرويز خرسند
من از درد پلهاى ديگر ساختم.
سه
على يك لحظه آرام نداشت. سرباز خوبى بود و بدى دنيا را انباشته بود. على فرياد مىكشيد و هشدار مىداد و از سويى به سويى مىدويد. و بدى هر لحظه ضربتى تازه، فرود مىآورد. و آن آخرين ضربت بود و آخرين زخم كه عصارهى زندگى على را به «محراب» افشاند و او نيز از پى فاطمه. و تنهايى ما بزرگتر مىشد و زخمهامان عميقتر. و درد از پى درد. و من پلّه و پلّههايى ديگر مىساختم و بر رنج بالاتر مىرفتم.
چهار، پنج، شش و....
ما آگاهانه راهى گزيده بوديم كه نصيبمان جز رنج چيزى نبود. فراموش نمىكنم كه پدرم رنجهاى فردا و فرداهايم را مىشمرد و در پايان به چشمهايم نگاه كرد و گفت: مىترسى؟ گفتم: نه، مادرم پيش از اين همه را گفته است. وقتى در زمانهى بد، در روزگار سياهى و در حكومت بد، زندگى مىكنى و مىخواهى خوب بمانى جز جنگيدن چارهاى نيست. و در ميدان، آسودگى محال است و تنها، خون و درد، انتظارت را مىكشد. يا بايد اين همه را بپذيرى و به «خوبى» وفادار بمانى، يا با «بدى» آشتى كنى و بار سالم به منزل ببرى. ما اهل سلامت نبوديم. چرا كه در گرداگردمان جز زشتى نمىديديم و جز بدى حس نمىكرديم. و بيعتمان با خوبى بود و خوبى سپاه مىخواست و ما سربازان آن سپاه.
مادر، با زندگى و مرگش، زن بودن را به ما آموخت، و پدر، مرد بودن را به مردانمان. و خون و درد شهيدانمان در ميدان، صداى دعوت ما بود.
بزرگ مىشديم و گام از پى گام به كام ميدانى مىآمديم كه هر گوشهاش را نعش شهيدى از ما مىآراست.
زندگى ميدان نبرديست ميان خوبى و بدى. و هر انسان چه بخواهد و چه نخواهد، در اين ميدان است و ناگزير يا سرباز خوبى است، يا مزدور بدى. حدّ وسطى نيست و بىطرفى بوى جنايت مىدهد.
رسالت اين خانواده مشخص كردن مرزها بود. مگر مىشود. مرزها را مشخص كرد و خود كنار نشست؟ در طنين صداى محمد (ص)، مادرم هستى و جوانيش را چون برقى به ميدان تاباند تا چهرهى دوست و دشمن را مشخص كند؛ و پدرم با خونش خورشيدى ساخت كه هيچ زاويهاى تاريك نماند. تا هيچ گوشهنشينى نتواند دليل بياورد كه گرفتار تاريكى بوده است و راه از چاه نمىشناخته است؛ و برادرم حسن آفتاب قلبش را در طشت زمانه ريخت؛ و اينك اين من كه از غروب كربلا مىآيم و عزيزترين عزيزانم را به آسمان انسان بخشيدهام تا هيچ كودكى بىستاره نماند و هيچ انسانى به نااميدى رضا ندهد. كه تا يك قطره خون در رگ پاكى هست، و تا يك نفس در آرزوى خوبى بر مىآيد، و تا يك صدا خوبى را آواز مىدهد، مىتوان و بايد به انسان اميدوار بود.
مادرم، مادرى را به من آموخت و زن بودن را.
زخم بر دستهاى على بود و مرهم، دستهاى فاطمه.
بذر رنج على بود كه افشانده مىشد و دستهاى فاطمه بود كه حاصل را جمع مىكرد.
اينك اين بذر خون عزيزانم بر دشت كربلا؛ و اينك من، دروگرى كه خوشههاى خشم را در سرزمينهاى ديگر مىجويم و مىدروم.
اين خط خون آدم است و اين صداى تازيانه و زنگ زنجير، و اين انسان كه بر خون خويش زنجير مىكشد.