دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٩٢٥ - وقار شيرازى
يك
فوج عندليب خوش آهنگ را گذر ***** نالان
و نكته سنج در آن گلستان فتاد
يكباره ريختند ز مركب به
روى خاك
***** چون برگ كز درخت ز باد خزان فتاد
هر سو فتاد از شترى
سوخته دلى ***** همچون
شهاب سوخته كز آسمان فتاد
هر خستهاى گرفت تن كشتهاى
به بر
***** چندان بخواند قصهى خود كز زبان فتاد
آن يك به پيكر پسر
نوجوان گريست ***** وين
يك به كشتهى پدر مهربان فتاد
زينب چو تشنهاى كه
نمايد سراغ آب ***** در جستجوى پيكر شاه زمان فتاد
چون پارهپاره ديد به
خون پيكر حسين ***** از
عقل و هوش رفت وز تاب و توان فتاد
او را كشيد در بر و زد
آه و شد ز هوش ***** آمد
به هوش و باز به آه و فغان فتاد
لختى به او سرود چو حال
دل ملول
با جدّ خويش شكوهكنان
گفت كاى رسول:
١٠
«اين
كشتهى نهان شده در خون، حسين توست ***** وين جسم چاكِ ناشده مدفون، حسين توست
اين تشنهى فرات كه شد
تشنه لب شهيد ***** وز
ديده راند دجله و جيحون، حسين توست
اين مردمان ديده كه
مانند طفل اشك ***** آغشته
گشته يكسره در خون، حسين توست
اين خستهاى كه بر تنش
از تير، بال و پر ***** همچون فرشته آمده بيرون، حسين توست
اين آسمان مجد كه از سوز
تشنگى ***** دود
دلش گذشته ز گردون، حسين توست
اين رهنماى با دل و دانش
كه عقل پير ***** اندر مصيبتش شده مجنون، حسين توست
اين بىكس غريب كه تنها
جهاد كرد
***** با جيش اندك و غم افزون، حسين توست
اين شاه بىسپاه كه با
لشكر دعا ***** هر
شب به چرخ برد شبيخون، حسين توست
زينسان ز پا فتاده در
اين آفتاب گرم ***** اين
سرو نازپرور موزون، حسين توست
بىقيمت اوفتاده چو اين
خاك تيره رنگ ***** اين
تابناك گوهر مكنون، حسين توست»
چندى چو با رسول سئوال و
جواب كرد
رو در بقيع كرد و به
مادر خطاب كرد:
١١
«كاى
مادر، اضطراب دل زار ما ببين ***** اولاد خود اسير گروه دغا ببين
چو چشم خويش سينهى پر
خون ما نگر ***** چون موى خويش حال دل زار ما ببين
هر سو دلى ز فرقت يارى
زبون نگ
***** ر هر جا سرى ز پيكر پاكى جدا ببين
بگشاى چشم و تازه نهالان
خويش را ***** بر
خاكِ رهگذار سموم بلا ببين
آن گوهرى كه چون صدفش
پروريدهاى ***** بىآب مانده از ستم اشقيا ببين
اين خستگان بىكس و بىخان
و مان نگر
***** وان كشتگان بىسر و بىخونبها ببين
از خنجر و طپانچه بنين و
بنات را ***** نيلى
عذار بنگر و گلگون قبا ببين