دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٦٧٠ - منيژه درتوميان
رو
سياهان زمينيم و بلال اين جا نيست ***** فارس هستيم و سلمان صفتى با ما نيست
روزه دارند قلمها و عسل
كافى نيست
***** گاه افطار رسيدهست و غزل كافى نيست
تشنه لب ماند و سقّاى
غزل هامان رفت *****
پير ما، سيد ما، مرشد و آقامان رفت
ياد آن زمزمههاى دم
افطار به خير *****
يادت اى پير من، اين قافله سالار به خير
دل ما كهنه دخيلىست به
پيراهن تو
***** سيّدا! جان على، دست من و دامن تو
*
باز هم عشق سَرِ دار مرا
مىخواند
***** قبر شش گوشهى آن يار مرا مىخواند
ذو الجناح است به خون
خفته، سوار امّا نيست *****
تيغ و شمشير و سپاه است ولى آقا نيست
ذو الفقارى كه شود حامى
ما اين جا نيست *****
حُرّ اگر هست بگوييد چرا با ما نيست؟
*
گفتهام بار خدايا! كه
به ذات تو قسم *****
به جمال و به جلال و به صفات تو قسم
كه ز دستان ريا پيشهى
دون مىترسم *****
وز بىغيرتى قوم زبون مىترسم
اى برادر نكند غيرت ما
خواب رود
***** زحمت عشق هدر گشته و بر آب رود
نكند پيرزنى نيمه شب آهى
بكشد ***** دوش ما بىخبران بار گناهى بكشد
آه دلسوختگان راه به
جايى دارد
***** به خداوند «كه اين ملك خدايى دارد»
پير ما رفت ولى ايل
شهادت باقىست *****
داغداران رسوليم و رسالت باقىست
نكند اين كه حسين از بر
ما دور شود *****
از شفاعتگرى قافله معذور شود
نكند عاقبت الامر
سرافكنده شويم ***** نزد سالار شهيدان همه شرمنده شويم
مرگ بر ما اگر از امر
ولى دست كشيم *****
يا ز دامان حسين بن على دست كشيم
هركسى دشنه به كار دل ما
آوردست ***** به خدا و به رسول و به على نامرد است
اى فرات! العطش پاك مرا
شاهد باش
***** زينبا! ديدهى غمناك مرا شاهد باش
من ز هفتاد و دو شمشير
حكايت دارم *****
از يزيد بن معاويه شكايت دارم١
[١] رستاخيز لالهها؛ ص ٦٦-٦٩.