دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ١٦١٦ - يوسفعلى مير شكاك
نسلهاى پىدرپى ما ماند شورى شد كه در هلهله تمام نبردهاى پيروزمان ماند و بغضى شد كه در حنجرهى تمام شهيدان مظلوممان شكفت.
اينك اين پرچمهاى عزا و اين كتيبههاى سوگ، اينك اين سينههاى شعلهور و اين اشكهاى بىدريغ، اينك اين خورشيد سر برهنهى هر سال كربلا:
زخميم خنجر يمنى را بياوريد زنجيرهاى سينهزنى را بياوريد١
***
غزل تلخ:
گرچه روزى تلختر از روز
عاشورا نبود ***** آنچه ما ديديم جز پيشامدى زيبا نبود٢
عشق مىفرمود: «بايد
رفت» مىرفتند و هيچ *****
بيمشان از تيرهاى تلخ و بىپروا نبود
خيمهها از مرد خالى مىشد،
امّا همچنان *****
اهل بيت عشق در مردانگى تنها، نبود
آفتاب ظهر عاشورا به
سختى مىگريست *****
كودكان لب تشنه بودند و كسى سقّا نبود
آسمان مىسوخت از داغى
كه بر دل داشت، آه ***** كودكى آتش به دامن مىشد و بابا نبود
كاروان كمكم به سمت
ناكجا مىرفت و كاش *****
بازگشتى اين سفر را، باز، از آن جا
نبود
***
غزل آتش:
خونى چكيد و حنجرهى خاك
جان گرفت ***** بغضى شكست و دامن هفت آسمان گرفت
آبى كه دستبوس عطش بود
شعله زد ***** آتش سراغ خيمهى رنگين كمان گرفت
ابرى براى گريه نيامد
ولى ز سنگ
***** خون، غنچه غنچه خاك تو را در ميان گرفت
«اسبى ز سمت علقمه آمد»
دگر بس است *****
تيرى امام آينهها را نشان گرفت
ماندهست در حكايت اين
سوگ شعر من *****
چندان كه جسم سوخت و آتش به جان گرفت
از آخرين شراره چنين مىرسد
به گوش: *****
بايد تقاص عافيت از كوفيان گرفت
***
نوحه (١)
آتشى به خيمهگاه
ابرهاست
گردباد تيرهاى
در آسمان تلخ ايستاده
طعم مرگ
در دهان كهكشان
[١] بيت از محمد كاظم كاظمى است.
[٢] «ما رأينا الاّ جميلا»ما در اين واقعه، جز زيبايى، هيچ نديديم. حضرت زينب (ص).